جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤ - غزل ٥٤٢ برو زاهد! به اميدى كه دارى
همواره نخواهد ماند. به گفته خواجه در جايى:
|
من و انكار شراب؟ اين چه حكايت باشد |
غالباً اين قدرم عقل و كفايت باشد |
|
|
من كه شبها رَهِ تقوى زدهام با دف و چنگ |
اين زمان سر به ره آرم، چه حكايت باشد؟ |
|
|
تا به غايت، ره ميخانه نمى دانستم |
ورنه مستورىِ ما تا به چه غايت باشد[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
عزيزا! نوبهار عمر بگذشت |
چو برطرفِ چمن، بادِ بهارى |
|
اى خواجه! جوانى و فرصتها و عمر گرانمايهات چون باد كه بر طرف چمن مىگذرد، سپرى شد. تا فرصت باقى است فكرى براى خود بنما كه از بهار زندگى توشه اى براى ديدار حضرت محبوب بردارى؛ كه:
«إلهى! وَقَدْ أفْنَيْتُ عُمْرى فِى شِرَّةِ [شَرَهِ] السَّهوِ عَنكَ، وَأبْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التّباعُدِ مِنْكَ، فَلَمْ أسْتَيْقِظْ أيّامَ اغْتِرارى بِكَ وَرُكُونى إلى سَبيلِ سَخَطِكَ.»
[٢]: (بار الها! عمرم را در حرص و آزِ شديدِ غفلت از توفانى ساختم، و جوانىام را در مستى بُعد و دورى از تو فرسودم، آنگاه در ايّام و روزگار دليرى و گستاخى به تو و آرام گرفتن به راه سخط و خشم تو، بيدار نشدم.- به گفته خواجه در جايى:
|
عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى |
اى پسر! جامِ مىام ده، كه به پيرى برسى! |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان درپيش |
وه! كه بس بىخبرى از غلغلِ بانگ جرسى |
|
|
بال بگشا و صفير از شجرِ طوبى زن |
حيف باشد چو تو مرغى، كه اسير قفسى![٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
بوسيدن لب يار، اوّل ز دست مگذار |
كآخر ملول گردى، از دست و لب گزيدن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٣، ص ٤١٨.