جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١٠
|
گفتم به خويش: كز وى، برگير دل، دلم گفت: |
كارِ كسى است اين كو، با خويشتن برآيد[١] |
|
و ممكن است مراد از «جرعه نوشم» اين باشد كه با نوشاندنى از جام ديدارش به فنايم نايل سازد و به ديدارش نايل گردم، و با بىخبرى از خود، از او خبردار شوم.
در جايى مى گويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غُبارِ تنم |
خوشا دمى! كه از اين چهره پرده درفكنم |
|
|
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است |
رَوَم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم |
|
|
چگونه طوف كنم در فضاىِ عالَمِ قدس |
چو در سراچه تركيبِ تخته بندِ تنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم[٢] |
|
|
چو آن سروِ روان شد كاروانى |
ز مُلك ديده مى كن پاسبانى |
|
|
مده جامِ مى و پاى گُل از دست |
ولى غافل مشو از چرخِ بد مست |
|
|
لب سرچشمه اىّ و طرْفِ جويى |
نمِ اشكىّ و با خود گفتگويى |
|
|
به ياد رفتگان و دوستداران |
موافق گَرد با ابرِ بهاران |
|
|
چو نالان آيدت آبِ روان پيش |
مدد بخشَش ز آبِ ديده خويش |
|
در اين قسمت خواجه به خود خطاب كرده و مى گويد: چون حضرت معشوق جلوه نمود و سپس از او محجوب گرديدى، با ديده دل، ياد و مراقبه جمالش را از.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٢، ص ١٦٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.