جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠٩
ديدارش بهرهمند شوى. در جايى مى گويد:
|
نبندى ز آن ميان طَرْفى كمر وار |
اگر خود را ببينى درميانه |
|
|
برو اين دام بر مرغى دگر نه |
كه عنقا را بلند است آشيانه |
|
|
نديم و مطرب و ساقى همه اوست |
خيال آب و گِل در ره بهانه |
|
|
كه بندد طرف وصل از حُسنِ شاهى |
كه با خود عشق ورزد جاودانه |
|
|
بده كشتىِّ مِىْ تا خوش برآييم |
از اين درياى ناپيدا كرانه |
|
|
سراخالى است از بيگانه، مىنوش |
كه نبود جز تواى مرد يگانه! |
|
|
وجود ما معمّايى است حافظ! |
كه تحقيقش فسون است و فسانه[١] |
|
|
نياز من چه وزن آرد بدين ساز؟ |
كه خورشيدِ غنى شد كيسه پرداز |
|
|
ولى تا جان بُوَد در تن بكوشم |
بُوَد كز جامِ او، يك جرعه نوشم |
|
من او را مى طلبم و به دنبالش مى روم و به پيشگاهش نياز مى برم، ولى او را ناز چنان است كه تا من هستم و خود را مى بينم و فانى در او نشدهام، نمىپذيردم و به خود راه نمى دهد؛ با اين همه، تا جان دارم دست از طلب او برنمى دارم، باشد تا با فانى ساختنم جرعه اى از جام وصلش بنوشاند. به گفته خواجه در جايى:
|
دست از طلب ندارم، تا كام من برآيد |
يا جان رسد به جانان، يا خود زتن برآيد |
|
|
بنماى رُخ كه خلقى، حيران شوند و واله |
بگشاى لب كه فرياد، از مرد و زن برآيد |
|
|
جان بر لب است و در دل، حسرت كه از لبانش |
نگرفته هيچ كامى، جان از بدن برآيد |
|
|
از حسرت دهانت، جانم به تنگ آمد |
خودْكامِ تنگدستان، كى ز آن دهن برآيد؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٣، ص ٣٦٩.