جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٠ - غزل ٥٩٥ هواه خواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى
|
خَمِ زلفت به نام ايزد كنون مجموعه دلهاست |
از آن باد ايمنى بادت كه انگيزد پريشانى |
|
دلبرا! نه من به تنهايى هواه خواه توام، كه همه بشر، دانسته و ندانسته، دل به تو و ملكوتشان داده اند و اين تويى كه در پيچيدگى خلقى انسان و كثراتت مختفى گشته اى و دلها را به خود متوجّه مى سازى و نامزد خاصّ و عام شدهاى، الهى! كه در حجاب مظهريّتشان پنهان نمانى و هيچ چيز پريشانشان نكند، تا جمالت برايشان آشكار شود، و آنان كه آمادگى ديدارت را دارند، مشاهدهات نمايند.
و ممكن است بخواهد با اين بيان تمنّاى پريشان شدن را كرده باشد، تا حضرتش را مشاهده نمايد. در جايى مى گويد:
|
گر دست دهد در خَمِ زلفين تو بازم |
چون گوى چه سرها كه به چوگانِ تو بازم؟ |
|
|
زُلف تو مرا عمرِ دراز است ولى نيست |
در دست سَرِ مويى از آن عمرِ درازم[١] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
دلم را شد سَرِ زلف تو مسكن |
بدين سانش فرو مگذار و مَشْكَن |
|
|
وگر دل سركشد چون زلف از خَط |
بدست آرش ولى در پاش مفكن |
|
لذا مى گويد:
|
بيفشان زلف و صوفى را به بازىّ و به رقصآور |
كه از هر رقعه دَلْقَش هزاران بُت بيفشانى |
|
معشوقا! نه تنها افشاندن زُلفت سبب جمعيّتِ خاطر من مى گردد، بلكه اگر حجاب كثرات را بگشايى و ملكوت آنها را براى پشمينه پوش زاهد هم آشكار گردانى، به وجد و حال مى آيد، و بُتهاى درونى و شركهاى خفى از او خواهد ريخت، و از توجّه قشر و ظاهر باز مى ايستد و به حقيقت خويش و مظاهر با ديده.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٦، ص ٣٢٠.