جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٩ - غزل ٥٩٥ هواه خواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى
در جايى مى گويد:
|
هرگزم مِهْرِ تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از يادِ من آن سَرْوِ خرامان نرود |
|
|
آن چنان مهرِ توام در دل وجان جاى گرفت |
كه گرَم سر برود مهرِ تو از جان نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سَرِ زُلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد و ز سر پيمان نرود[١] |
|
|
ملامتگر چه دريابد ز رازِ عاشق و معشوق؟ |
نبيند چشمِ نابينا خصوصْ اسرارِ پنهانى |
|
شيطان و يا زاهد و واعظ چه مى دانند؟ اينان آنچه ميان ما و حضرت دوست رفته را نمى توانند ببينند؛ چرا كه نابينايند و اسرارِ پنهان را نمى بينند.
|
مَلَك در سجده آدم، زمينْ بوسِ تو نيّت كرد |
كه در حُسنِ تو چيزى يافت، غير از طورِ انسانى |
|
معشوقا! نه تنها من هواخواه توام، كه آدم ابوالبشر ٧ هم اگر مسجود ملائكه واقع شد، علّت آن بود كه ايشان نيز به اسرار پنهانى او راه يافته، دانسته بودند وى تنها كسى از مظاهرت مى باشد كه ولايتت را قبول نموده و بر اخذ ميثاقت شاهد گشته، آنان «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[٢]: (و از روح خويش در او دميدم.) و «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»[٣]: (سپس او را به گونه ديگرى پديد آورديم.) را در وى و ذريّهاش ديدند، لذا نه بر آدمِ خاكى، بلكه بر آن كه در او متجلّى شده بود سجده نمودند؛ امّا شيطان جز صورت بشريّت نديد و «خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ، وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»[٤]: (مرا از آتش، و او را از گِل آفريدهاى.) گفت و از سجده بر او ابا كرد. درنتيجه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٢] - ص: ٧٢.
[٣] - مؤمنون: ١٤.
[٤] - ص: ٧٦.