جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٢ - غزل ٥٩٥ هواه خواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى
|
ساقى! كه جامت از مِىِ صافى تهى مباد! |
چشمِ عنايتى به منِ دُرد نوش كن[١] |
|
|
ملول از همرهان بودن طريقِ كاردانى نيست |
بِكِش دشوارىِ منزل به يادِ عهدِ آسانى |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! اگر در سفر عشق، ملالتى از دوستان و يا منازل راه رسدت، و ياتجلّيات معشوق دوام نداشته باشد، ملول مشو؛ كه در دشواريها و مشكلات هجرانت پايان پذيرد و روزى رسد كه همواره به عيش با وى نشسته و ملالتها را از ياد خواهى برد. در جايى چون با حضرتش الفتى حاصل نموده، مىگويد:
|
عيشم مدام است، از لعلِ دلخواه |
كارم به كام است، ألْحَمْدُ للَّهِ |
|
|
اى بختِ سركش! تنگش ببر كش |
گه جامِ زَرْكش، گه لعلِ دلخواه |
|
|
رو برنتابم، از راه خدمت |
سر بر ندارم، از خاك درگاه |
|
|
از صبرِ عاشق، خوشتر نباشد |
صبر از خدا خواه، صبر از خدا خواه |
|
|
ديشب به رويش، خوش بود و وقتم |
از وصلِ جانان، صد لَوْحَشَ اللَّه![٢] |
|
و ممكن است مراد وى از «همرهان»، حضرت محبوب باشد؛ كه: «هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»[٣]: (او با شماست هر جا باشيد.) بخواهد بگويد: از دوستى كه با توست و او را نمى بينى، و علّت نديدن هم خود تويى؛ كه: «
وَأنَّ الرّاحِلَ إلَيْكَ قَريبُ المَسافَةِ، وَأنَّكَ لاتَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ، إلّاأنْ [ولكِنْ] تَحْجُبَهُمُ الأعْمالُ السَّيِّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[٤]: (و [مىدانم] مسافت آنكه به سوى تو كوچ كند، كوتاه است، و تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه [ولى] اعمال زشت [يا: آرزوها] شان حجاب آنها مى شود.)، ملالت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٢، ص ٣٣٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٥، ص ٣٧٠.
[٣] - حديد: ٤.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.