جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٣ - غزل ٥٩٥ هواه خواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى
حاصل كردن، شرط كاردانى نيست، «بكش دشوارىِ منزل به يادِ عهدِ آسانى» لذا مىگويد:
|
گشادِ كارِ مشتاقان در آن ابروىِ دلبند است |
خدا را يك نفس با ما گره بگشا ز پيشانى |
|
مشتاقان حضرت محبوب را، وقتى ناراحتى هجران بسر خواهد آمد كه وى گره از پيشانى بگشايد و از حجاب كثرت و آمالشان در آورد و ابروانش محراب عاشق گردد و به تمام وجود توجّه به او نمايد و جذبه چشمِ مست و تجلّياتش ايشان را در خود فانى سازد. كنايه از اينكه: تا در محراب بندگى واقعى قرار نگيريم، نمىتوانيم جمالت را مشاهده كرده و فانى در تو گرديم. حال كه چنين است، ما را به بندگى بپذير، تا شايد مقصودِ ما حاصل آيد.
به گفته خواجه در جايى:
|
تو همچو صبحى ومن شمعِ خلوت سحرم |
تبسّمى كن و جان بين كه چون همى سپرم |
|
|
بر آستان اميدت گشادهام دَرِ چشم |
كه يك نظر فكنى خودْ فكندى از نظرم[١] |
|
و نيز در جاى ديگر مى گويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غُبارِ تنم |
خوشا دمى! كه از اين چهره، پرده برفكنم |
|
|
چگونه طوف كنم در فضاىِ عالَم قدس؟ |
چو در سراچه تركيبِ تختهْ بندِ تنم |
|
|
بيا و هستىِ حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم[٢] |
|
|
چراغْ افروزِ چشم ما نسيمِ زُلف خوبان است |
مباد اين جمع را يا رب! غم از باد پريشانى! |
|
اين انبياء و اولياء : و يا استادهاى طريقند كه با انفاس خويش و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٧، ص ٢٩٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.