جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٤ - غزل ٥٩٥ هواه خواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى
راهنمايى هايشان، چراغِ دل بندگانى را كه پذيراى دعوت آنانند، به روشنايى و افروختن مى دارند و به مشاهدات دوست نايل مى سازند. مبادا عاشقان جز به خوبان، به كسى ديگر نظر داشته باشند، و در پريشانى هجران بمانند.
و ممكن است مرادش از «خوبان»، حضرت دلدار باشد و بخواهد بگويد:
روشنى بخشِ دل ما، نسيمى است كه از ملكوتِ مظاهرِ جهان هستى به مشام جانمان مى رسد؛ مبادا روزى بيايد كه از استشمام اين نسيم محروم، و از ديدار بى نصيب گرديم. در جايى مى گويد:
|
مژده وصلِ تو كو، كز سَرِ جان برخيزم |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
يا رب! از ابرِ هدايت برسان بارانى |
پيشتر ز آنكه چو گَرْدى ز ميان برخيزم |
|
|
بر سَرِ تُربت من بىمِىِ و مطرب منشين |
تا به بويت ز لَحَد رقصْ كنان برخيزم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
اميد از بخت مى دارم كه بگشايم كمربندش |
خدا رااى فلك! با من گره بگشا زِپيشانى |
|
اميد است آن گوهر درونى و فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٢]: (سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد.) مرا يارى كند، تا پرده از كثرات بردارم و كمربند مظهريّت كه حضرت دوست خود را با آن از نظر من مستور داشته، بگشايم اى فلك! واى مظاهرِ جهان! براى خدا، مرا همراهى نماييد و حجاب از مظهريّتتان بر كنار كنيد، تا او را باز مشاهده نمايم. در جايى مى گويد:
|
چو دست بر سَرِ زُلفش زنم به تاب رود |
ور آشتى طلبم بر سَرِ عتاب رود |
|
|
چو ماهِ نو رَهِ نظّارگانِ بيچاره |
زند به گوشه ابرو و در حجاب رود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.
[٢] - روم: ٣٠.