مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥١ - آشنایی با قران (١٠)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٥١
یادی از حاج آقا رحیم ارباب
چون تازه فوت کرده است و آن تجلیلی که شایسته آن مرد بزرگ بود نشد، چه مانعی دارد اسمش را ببرم. یکی از مردان بسیار خوب و نیکی که ما در عمر خودمان دیدیم، از همین تیپ مردانی که واقعآ مخلص و اهل الله بود، آقای حاج آقا رحیم ارباب بود در اصفهان. مرد بسیار بسیار پاکی بود. ایشان مصداق «اَلْمُؤْمِنُ غِرٌّ کریمٌ»[١] بود یعنی اینقدر مرد بزرگوار و شریف و پاک نفسی بود که ]نمیتوانست افراد بیصفا را باور کند. [بعضی اشخاص آنقدر صفا دارند که نمیتوانند افراد بیصفا را باور کنند و احیانآ ممکن است در یک جریانی از این افراد بیصفا فریب بخورند یعنی آنها اینها را به یک شکل خاصی فریب بدهند. ولی در اینکه خود این مرد یک صداقت و یک حقیقت فوقالعادهای داشت، من هیچ شک و شبههای ندارم.
من سال ٢٠ و ٢١ تابستانها را به اصفهان رفتم و مخصوصآ در سال ٢١ یادم هست که به درس ایشان هم که کفایه میگفت رفتم. پیرمرد بود. وقتی که فوت کرد تقریبآ صدسال داشت. باز هم خدمت ایشان رسیده بودم، در دو سال پیش که تابستان به اصفهان رفته بودم. چون ایشان چشمش را عمل کرده بود و بد هم عمل کرده بودند و چشمش نابینا شده بود و بیماری مثانه هم داشت و با لولهای که کار گذاشته بودند ادرار میکرد، روی تخت خوابیده بود ولی در غیر از این دو قسمت سالم بود و افاضه میکرد. مینشستند سؤال میکردند، جواب میداد. من رفتم خدمت ایشان و در آن جلسه خیلی سؤال و جواب با ایشان کردیم. از وضعش، از زندگیاش پرسیدیم.
جریانی را از زندگی خودش نقل کرد که واقعآ عجیب بود. از ایشان سؤال کردم که آیا شما نجف هم مشرف شدهاید یا نه؟ چون یک وقتی از مرحوم آخوند چیزی در آن درسش نقل کرد، من خیال میکردم خیلی نجف بوده. گفت: بله من نجف رفتم ولی موفق نشدم زیاد بمانم، کمی ماندم مریض شدم و برگشتم. بعد این جریان را نقل کرد، گفت که من وقتی میخواستم به نجف بروم استخاره کردم، آیهای آمد که شاید آیه خوب نبود، نمیدانم خوب بود یا خوب نبود. ولی من از بس خودم دلم میخواست به نجف بروم، استخاره را به گونهای توجیه کردم، گفتم خوب است. رفتم به عراق. ولی آب و هوای آنجا به من نساخت و مریض شدم، یک کسالت فوقالعاده سختی. یازده شبانهروز من در حال اغما بودم که اصلا نفهمیدم من در این دنیا بودهام. مدتی از آن هم که در حال اغما نبودم در حال نیمه اغما بودم. نماز میخواندم، خودم درست نمیفهمیدم که در نماز چه میگویم. وقتی خوب شدم برادرم به من گفت: آقا رحیم! آیا تو میدانی چگونه نماز میخواندی؟ گفتم: نه. (یک دیوانهای را در اصفهان نام برد مثلا آقا علی دیوانه که حرفهایش معلوم