مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٦ - آشنایی با قرآن (١١)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٢٢٦
که زنها میآیند، میگویند: پیراهن عروسی کجا رفت؟ میگوید: بله، زنی به اینجا آمد و کسی به او رسیدگی نکرد، من به او انفاق کردم. بشر این است، تا این مقدار آزادگی و رهایی! تازه برای چه؟ اِنَّما نُطْعِمُکمْ لِوَجْهِ اللهِ لا نُریدُ مِنْکمْ جَزاءً وَ لا شُکورآیعنی یک «متشکرم» هم از کسی توقع نداریم، فقط خدا و خدا.
وقتی که پیغمبر اکرم در مرض موت به زهرا خبر میدهد: زهرا جان! تو اول کسی از اهل بیت من هستی که به من ملحق میشوی گریه زهرا آرام میگیرد. برای او مژده است. پس برای آنها این دنیا و آن دنیا نداشته، قدم برداشتهاند از این منزل به آن منزل رفتهاند. این مقدار اهل حقیقت، این مقدار اهل یقین!
وقتی که پیغمبر اکرم گریه شدید زهرا را دید فرمود: سرت را جلو بیاور. جلو آورد. جملهای گفت. زهرا سر را بلند کرد، چهرهاش میدرخشید، تبسّمی به لبهایش بود. عایشه که آنجا نشسته بود تعجب کرد، گفت: آن بار اول پیغمبر چه گفت، حالا چه گفت؟ فرمود: اگر پیغمبر میخواست که همه بفهمند بلند میگفت، پس اینکه آرام به من گفته لابد نمیخواست دیگران بفهمند. و همین طور هم بود. آن وقت پیغمبر نمیخواست کسی بفهمد. ولی بعدها مانع افشای راز که از بین رفت راز را آشکار کردند. ظاهرآ خود ایشان بعدها فرمود: اول بار پدرم به من از مردنش در این بیماری گفت، خیلی ناراحت شدم. ولی بعد به من مژدهای داد، گفت: تو اول کسی هستی که به من ملحق میشوی. نوشتهاند که بعد از آن دیگر کسی زهرا را متبسم ندید. عاشقانه پیغمبر خدا را دوست میداشت، نه به اعتبار اینکه رابطه پدر و فرزندی است بلکه به اعتبار اینکه او رسول الله و پیامآور خدای اوست. او پیامآور خدای خودش را دوست میداشت نه پدرش را از آن جهت که پدرش است. پدرش را از آن جهت که پیام آور خدایش بود دوست میداشت. و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین.