مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤١١ - آشنایی با قرآن (١٢)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٤١١
بدهد[١] . در اینجا همان مسئله دوم یعنی مسئله گریز از عمل مطرح است. خیلی وقتها چیزهایی سبب میشود که بشر خودش را از تعهد به عمل مستخلَص بپندارد و از زیر بار سنگینی عمل فرار کند و چیزی غیر از عمل را به جای عمل بگذارد، که این هم خیلی زیاد مصداق دارد و اگر نگوییم زیادتر، لااقل برابر گریز از ایمان مصداق دارد. البته واضح است که اگر انسان بخواهد خودش را فریب دهد، خود فریبی هم یک منطقی دارد؛ این امکان ندارد که همین طور ]بدون منطق [بگوییم : «قرآن میگوید عمل کن، ولی تو عمل نکن.» انسان موقعی فریب میخورد که ارزش دیگری را به جای ارزش عمل میگذارد؛ بیارزشی هیچوقت جانشین ارزش نمیشود، بلکه یک ارزش، به غلط جای ارزش دیگر را پر میکند. قهرا این گونه مسائل، یعنی مسائلی که بهانه میشود برای گریز از عمل، شانس زیادی برای قبول و پیرو پیدا کردن دارند.
اینجا که قرآن میفرماید: یا اَیهَا الاِْنْسانُ ما غَرَّک بِرَبِّک الْکریمِ «ای انسان! چه چیز تو را به پروردگار کریمت مغرور ساخته است؟!» معلوم است که قرآن در مقام تعرض است و میخواهد بگوید که پروردگار کریم نباید مایه غرور و مایه گریز از عمل و انجام وظیفه شود؛ چون بعد هم که میفرماید: اَلَّذی خَلَقَک فَسَوّیک فَعَدَلَک. فی اَی صورَةٍ ما شاءَ رَکبَک[٢] اینها را به این عنوان بیان میکند که ببین خدای کریم چه امکاناتی در اختیار تو قرار داده است! آیا جای غرور و غفلت است یا جای استفاده کردن؟!
عدهای گفتهاند: میدانید چرا قرآن این طور حرف زده؟ قرآن میخواسته عذر بشر را به دهانش بگذارد؛ یعنی خدا میخواسته جواب این سؤال را در ضمن سؤال به بشر یاد داده باشد و خود خدا در این میان محکوم شود (تقریبا به چنین عبارتی این مطلب را میگویند) مثل چیزی که متصوفه نقل میکنند که فلان عارف در کنار دجله نشسته بود و حالت خلسهای به او دست داد، از باطنش ندایی شنید که خدا به او گفت: میخواهی آنچه را که فکر میکنی (ظاهرا مقصود آن افکاری است که مردم نمیتوانند قبول کنند و بپذیرند) به مردم بگویم تا مردم تو را تکهتکه کنند؟ گفت: خدایا میخواهی من هم از کرم تو به مردم بگویم تا دیگر یک نفر هم تو را عبادت نکند؟ خدا گفت: نِی ز ما و نِی ز تو، نه تو بگو نه من میگویم، شتر دیدی ندیدی. اینها البته به شوخی شبیهتر است.
[١] . مثل آنچه كه در دنیای امروز ـ مخصوصا در اروپا ـ میبینیم كه میخواستند علم را به عنوان گریزگاهی ازایمان قرار بدهند و این در قرنهای هفدهم و هجدهم خیلی پیرو داشت، ولی بعد شكست خورد و معلوم شد كهعلم نمیتواند جانشین ایمان بشود. بعد، مكتبها و فلسفهها و فلسفههای اجتماعی و این ایسمها پیدا شد كهبیایند و جای ایمان را برای بشر بگیرند. (اینجا این بحث را نمیخواهم مطرح كنم.)
[٢] . انفطار / ٧ و ٨ .