مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٣ - آشنایی با قرآن (١١)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٣١٣
اشاره به داستان موسی (ع)
بعد قرآن وارد داستان حضرت موسی میشود و آن را خیلی به طور اجمال ذکر میکند، برای اینکه سرگذشت انبیا اغلب مشابه یکدیگر است. چون تعلیماتشان مشابه یکدیگر است (البته با یک اختلافاتی) و یک راه و به سوی یک هدف است و اصول تعلیماتشان یک چیز است، قهرآ عکس العملهایی که مردم مخصوصآ طاغیها و فرعونها در مقابل آنها دارند یک جور است.
هَلْ اَتیک حَدیثُ موسی. آیا داستان موسی برایت گفته شده است، برایت آمده است؟ اینجا واقعآ سؤال نیست که بگوییم خدا دارد از پیغمبر سؤال میکند که آیا چنین چیزی هست، بلکه تعبیر ادبی است. مثل اینکه گاهی ما میگوییم: میخواهی این را برایت بگویم؟ نه اینکه واقعآ شک داریم که آیا میخواهی یا نمیخواهی، بلکه وقتی میخواهیم بگوییم، این را با این تعبیر شروع میکنیم؛ چون حدیث موسی را خود خدا قبلا در آیات دیگر برای همین پیغمبر بیان کرده بوده. سوره نازعات بعد از سوره مزّمّل است که گویا در آن سوره مقداری از قضیه حضرت موسی آمده است. هَلْ اَتیک حَدیثُ موسی. آیا داستان موسی برایت آمده است؟ اِذْ نادیهُ رَبُّهُ بِالْوادِ الْـمُقَدَّسِ طُوی. آن وقتی که در وادی مقدس، وادی طور، پروردگارش او را ندا کرد؛ در آن جریان که در آن شب تاریک به آن وادی مقدس رسید، که در آیات دیگر قرآن قسمتهای دیگرش بیان شده است. شبی تاریک و ظلمانی و سرما و باران بود، خاندانش دختر شعیب همراهش بود. او در این بیابان درد زاییدن گرفت و احتیاج به آتش و گرم کردن داشت. موسی این طرف و آن طرف میرفت، از دور نوری دید. به خیال اینکه آنجا آتشی از آتشهای دنیایی است و برود از آنجا آتش بیاورد، به سوی آن نور رفت. آنجا دید آتشی هست، نوری هست ولی شکل دیگری دارد. همان جا وحی الهی بر او نازل شد و به او مأموریت داده شد که تو حالا باید بروی دنبال کار دیگری.
اِذْ نادیهُ رَبُّهُ بِالْوادِ الْـمُقَدَّسِ طُوی. آنگاه که رب او، پروردگار او، پرورش دهنده او، تکمیل کننده او ندا کرد او را در وادی مقدس طُوی، همان وادی طور. اِذْهَبْ اِلی فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغی. امر خداست. پیغمبر در مقابل امر خدا تسلیم است، چون و چرا ندارد، و اصلا معنی ایمان همین است، اگر آدم چون و چرا بکند که عبودیت نیست. آدم بفهمد خوب است اما چون و چرا بکند که من تا چون و چرایش را درک نکنم، نمیکنم ]خلاف ایمان است.[ به من گفتهاند نماز بخوان، تا فلسفهاش را نفهمم من نمیخوانم! فلسفهاش را هم بفهمی و بخوانی، دیگر آن نماز نیست. اگر نماز را فقط به خاطر فهمیدن فلسفهاش میخوانی امر خدا را اطاعت نکردهای. وقتی که فهمیدی نماز چنین فایدهای دارد ]و فقط به خاطر این فایده نماز خواندی[ آن فایده نماز، خدای توست. بندگی، تسلیم در مقابل امر مولا بودن است. گفتند برو مکه، بگو چَشم! گفتند دور آن سنگها حرکت کن، چشم! حجرالاسود را که یک سنگ بیشتر نیست استلام و تعظیم کن، چشم! بین صفا و مروه هفت