مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٧ - آشنایی با قرآن (١١)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٢٥٧
کمال جسم، خود یک واقعیتی است باقی بعد از جدایی از این جسم، روح خودش حساب جداگانهای دارد، برای خودش عالمی دارد و او از خود تغذیه، رشد و کمالی دارد، چنین کسی نمیتواند و نباید این سخن را بگوید. حتی اگر فرض کنیم ـ که چنین فرضی واقعیت ندارد ـ عمل برای انسان امکان نداشت، ارزش ایمان سر جای خودش بود. هیچ نمیشود گفت که ارزش ایمان کمتر از ارزش عمل است، اگر نگوییم بیشتر است. ایمان اصل است و عمل فرع.
به این بیانی که عرض کردم، قهرآ یکی از هدفهای پیغمبران، گذشته از وادار کردن مردم به عمل، ایمان صحیح به مردم دادن است، مردم را مؤمن کردن، آشنا و عارف و دانا کردن به حقیقت و مصدِّق و تصدیقکننده به حقیقت کردن که مردم حقیقت را دریافت کنند و به حقیقت تسلیم بوده و تصدیق داشته باشند. این همان ایمان است. منتها وقتی که ما میگوییم حقیقت، در مکتب انبیا حقیقت دایره بسیار وسیعی دارد. حقیقت صرفآ این نیست که مثلا من چهار تا تجربه در محیط زندگی مادی بکنم اسمش را بگذارم حقیقت؛ بلکه دریافت نظام کلی هستی آنچنان که هست. به تعبیر امیرالمؤمنین انسان بداند از کجا آمده، در کجا هست، به کجا میرود. این دریافت با اینکه یک دریافت خیلی مختصر و کوتاه است ولی دریافتی است کلی و جامع. در مکتب قرآن، انسان اگر این دریافت را نداشته باشد نمیتواند انسان باشد. رَحِمَ اللهُ امْرَءآ عَلِمَ مِنْ أینَ وَ فی أینَ وَ اِلی أینَ. رحمت الهی شامل حال آن کسی که بداند «از کجا؟» (یعنی آشنایی با مبدأ هستی)، این هستی از کجا شروع شده است؟ آیا از شکم مادر و صلب پدر؟ از خاک شروع شد با خاک هم تمام شد؟ همین قدر محدود و کوچک؟ یا نه، از یک مبدئی شروع شده است که آن مبدأ خدای عالم است، از یک مبدأ لایزال، حکیم، لایتناهی، از یک مبدئی که قدرت لایتناهی است، علم لایتناهی است، حکمت لایتناهی است، حیات لایتناهی است، کمال لایتناهی است، لِلّهِ الاْسْماءُ الْحُسْنی[١] هر کمالی که قابل تصور باشد اعلی و اکمل آن کمال در ذات اوست، اصلا همه کمالها از اوست. وجود انسان از آنجا آغاز شده است و پایانش هم بازگشت به خود اوست. انسان باید این حقیقت را دریابد و به آن تصدیق داشته باشد. اصلا جوهر انسان این دریافت است. اگر انسان این دریافت را نداشته باشد اصلا انسان نیست و وای به حال انسان که این حقیقت را تکذیب کند و بگوید خیر، ما از جایی نیامدهایم، به جایی هم نمیرویم، یک کار لغو، عبث و پوچی به نام «حیات انسان» روی زمین وجود پیدا کرده. حالا شما ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا، که آدم فکرش این گونه باشد که یک جریان پوچ، بیهدف، بیاصل و ریشه، لغو، عبث، بیغایت و بیجهتی (جهت به معنای واقعی خودش) در یک گوشه دنیا به نام روی زمین پیدا شده و انسانی به وجود آمده، تا اینکه انسان
[١] . اعراف / ١٨٠.