مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠٣ - نظریه صدرالمتألهین و حدوث جوهری عالم
حال به وجود آمدن و فنا شدن است؛ یعنی همه چیز دائماً در حال حادث شدن و فانی شدن است. بعلاوه ما کلیاتی هم نداریم که اینچنین باشد [یعنی قدیم باشد] [١]. آنها میگفتند: زمین به این شکل خودش و به این وضع خودش همیشه بوده است؛ صدرالمتألّهین گفت: حتی کلیاتی هم به این نحو نداریم. ما هر چیزی را در عالم که دست رویش بگذاریم نمیتوانیم بگوییم که مثلًا نیمی از این همیشه بوده است؛ این به تمام وجودش حادث است، یعنی به تمام وجودش در حال حادث شدن است.
پس عالم یک حدوث مستمر است و حدوث زمانی مستمر هم هست؛ یعنی درهر آنی وجود عالم مسبوق است به عدم زمانی خود عالم، چون امر باقی و ثابت در عالم وجود ندارد. درعین حال برای زمان هم ما نقطه آغاز قائل نمیشویم، زیرا ما احتیاجی به نقطه آغاز نداریم. ما میگوییم هرچه در عالم هست دائماً در حال حدوث است و این حقیقتی است؛ ما غیر حادث در عالم نداریم [٢].
[١]. بحث «کلی» را بعداً درباب «ماهیت» و در فصل مربوط به «اعتبارات ماهیت» بیان میکنیم.[٢].- استاد! در حرکت جوهریه که میگوییم این حادث است و هر لحظه حادث میشود و آن مرحله قبلیاش فانی میشود، آیا این لبس بعد از لبس است یا لبس بعد از خلع است؟ یعنی آیا شیء کاملًا فانی میشود و بعد آن مرحله بعدی حادث میشود یا بدون اینکه این مرحله کاملًا فانی بشود مرحله بعد پدید میآید؟.
استاد: نه، مسأله خلع در کار نیست. نحوه وجود حرکت این است که هر مرتبهاش در مرتبه بعد نیست همچنانکه در مرتبه قبل نیست. اگر شما میگویید «فانی میشود» به معنی اینکه در مرتبه بعد نیست و یا در مرتبه قبل نیست این درست است؛ یعنی در مقایسه با مرتبه بعد فانی میشود و در مقایسه با مرتبه قبل فانی میشود. ولی در مرتبه خودش چطور؟ از مرتبه خودش که کنده نمیشود. اینکه واقعیت شیء واقعیت حرکت نباشد و درعین حال یک امر زمانی هم باشد مسألهای است که فرض قدما بر آن بوده است، ولی بنا بر حرکت جوهری اینها دیگر از یکدیگر تفکیک پذیر نیست؛ یعنی سنخ تصور عامیانه این است که زمان یک کشش و امتداد است و شیء زمانی هویتش در همه مراتب زمان محفوظ است، همان گونه که ما اینچنین فکر میکنیم و مثلًا میگوییم: من پنجاه سال است که زنده هستم. این پنجاه سال که گذشته است من از این پنجاه سال عبور کردهام ولی من همان «من» هستم. همین هستی من، همین وجود من، در آن لحظه اول بوده، از آن لحظه به لحظه بعد آمده و باز از آن لحظه به لحظه بعد آمده، الی آخر؛ در تمام این لحظهها من بودهام.
ولی اگر واقعیت «من» واقعیت حرکت شد اصلًا خود من عین تغییر هستم. آن وقت خود وجود من یک وجود کششدار است؛ هر درجهای از وجود من در یک درجهای از زمان هست؛ در درجه قبلش نیست، در درجه بعدش هم نیست.
پس وقتی من میگویم این فانی میشود، از یک طرف حدوث پیدا میکند و از یک طرف فانی میشود؛ نسبت به مرحله قبلش حدوث است، نسبت به مرحله بعدش فنا. اما فنای مطلق در اینجا وجود ندارد چون فنای مطلق این است که این شیء در این مرتبهای که وجود پیدا کرده است در همین مرتبه وجود خودش نفی شود و حال آنکه دیگر در مرتبه خودش قابل نفی نیست. زمان ماضی در زمان حال منتفی است؛ زمان ماضی از زمان ماضی که منتفی نمیشود. این است که وقتی میگوییم این فانی میشود، به معنی اینکه هستی تبدیل به نیستی بشود حرف نادرستی است؛ هیچ چیز تبدیل به نیستی نمیشود؛ اما به معنی اینکه هستی یک شیء محدود است یعنی این هستی در یک مرتبه هست و در مرتبه دیگر نیست حرف درستی است.