مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٦٠ - دو نوع محمول برای ماهیت
انسان نه موجود است نه معدوم. انسان من حیث هو انسان یا موجود است و یا معدوم، نمیتواند نه موجود باشد نه معدوم. اما اگر بگوییم «الانسان لیس بموجود من حیث هو انسان» انسان موجودیتِ به قید اینکه موجودیت من حیث هو باشد ندارد، یعنی موجودیتِ در مرتبه ذات ندارد؛ موجودیت را بهطور مقید نفی کردهایم؛ موجودیت در مرتبه ذات ندارد نه اینکه انسان موجود نیست. همان انسانی که موجودیت در مرتبه ذات ندارد در عین حال موجودیت در غیر مرتبه ذات دارد. بنابراین شما موجودیت را از انسان بهطور کلی نفی کردهاید، موجودیت در مرتبه ذات را از انسان نفی کردهاید و معدومیت در مرتبه ذات را نفی کردهاید [١]. ایندو.
[١].- اگر وجود را در مرتبه ذات از انسان سلب کنیم پس تعریف آن انسان چیست؟ آن انسان چگونه به ذهن میآید؟
استاد: این را در جلسات پیش گفتیم. شما از اشیاء تصوراتی دارید که این تصورات دوگونه است: یکی اینکه اشیاء را با معانی و مفاهیمی تصور میکنید که اگر آن معانی و مفاهیم را از آنها بگیرید خودش را از خودش نگرفتهاید؛ احیاناً لازمهاش را گرفتهاید اما خودش را از خودش نگرفتهاید. ولی بعضی از مفاهیم یک ذات، معانی و مفاهیمی است که اگر آنها را از آن ذات بگیرید خودش را از خودش گرفتهاید.
- این مفاهیم هم با فرض وجود شیء خارجی به ذهن ما رسیدهاند.
استاد: میدانم که با فرض وجود رسیدهاند، اما آیا ذهن شما که این ذات را تصور کرده، وجود را هم تصور کرده، وجود را جزئی از آن ذات تصور کرده است؟.
- حمل کرده.
استاد: بله، حمل کرده، اما فرق است میان این که وجود را به عنوان یک رکن و یک جزء تصور کنید و این که وجود را برای او به هر حال تصور کنید یعنی بدانید که وجود دارد؛ یعنی فرق است میان اینکه این ذات وجود دارد و این که وجودِ در مرتبه ذات دارد. شما برای این انسان حیوانیت را تصور میکنید، وجود را هم تصور میکنید، اما شما میگویید این انسان حیوانیت در مرتبه ذات دارد، یعنی اگر حیوانیت را از آن بگیرند خودش را از خودش گرفتهاند، انسان را لاانسان تصور کردهاند؛ ولهذا نمیتوانید بگویید انسان با فرض انسان بودن حیوان نیست؛ این تناقض است. اما شما میتوانید بگویید انسان موجود نیست. اگر بگویید «انسان حیوان نیست» تناقض گفتهاید چون فرض انسان فرض حیوانیت است؛ مثل اینکه فرض مثلث عین فرض شکل بودن است. اینکه مثلثی شکل نباشد تناقض است؛ یعنی با فرض مثلث شکل خاصی را تصور کردهاید. اما اگر شما حکمی از احکام مثلث را تصور نکنید یعنی حکمی از احکام مثلث را از آن سلب کنید محال است از آن جدا بشود ولی اگر آن را از این جدا فرض کنید مثلث را از خودش نگرفتهاید، یکی از لوازمش را از آن گرفتهاید. ما اگر انسان را تصور میکنیم با تصور انسان حیوان را هم تصور کردهایم؛ یعنی تصور ما از انسان عین تصور حیوان است؛ در ضمن تصور انسان حیوان را هم تصور کردهایم. پس انسان حیوان من حیث هو است. اما همین انسان با اینکه وجود دارد وجود در مرتبه ذات را ندارد یعنی تصور ما از انسان عین تصور ما از وجود نیست ولهذا امکان اینکه ما به این انسان عدم را هم نسبت بدهیم هست؛ یعنی اگر گفتیم «انسان موجود نیست» تناقض نگفتهایم؛ یعنی وقتی میگویم «انسان» معنایش این نیست که وجود دارد. وقتی من میگویم «الف» معنایش این نیست که الف وجود هم دارد، با اینکه الف وجود دارد. الف وجود دارد اما معنای الف این نیست که وجود جزء معنای آن است.
- استاد! همه اینها برنمی گردد به تفاوت اساسی بین ماهیت و وجود؟ در واقع اینکه اینجا ماهیت میتواند موضوعی بشود که من حیث هی نه موجود است نه معدوم، ناشی از این است که ماهیت به یک معنا مقابل وجود و عدم است؟.
استاد: البته همان است، اما اینکه در مقابلش است یعنی چه، با اینکه ماهیت یا موجود است یا معدوم؟ چرا هم در مقابل وجود است و هم در مقابل عدم، معنایش چیست؟.
- یعنی ما تجرید میکنیم.
استاد: احسنت؛ تجرید میکنیم یعنی چه؟ یعنی ماهیت در واقع یا موجود است یا معدوم ولی در عین حال نه وجود عین ذاتش است نه عدم، چرا که اگر وجود عین ذاتش باشد نسبت دادن عدم به آن محال است و اگر عدم عین ذاتش باشد نسبت دادن وجود به آن محال است. یا مثلًا شما میگویید «انسان». انسان در واقع یا واحد است یا کثیر. آیا وحدت جزء مفهوم انسان است؟ نه. آیا کثرت جزء مفهوم انسان است؟ نه. نه وحدت جزء مفهوم انسان است نه کثرت، ولی انسان در واقع یا واحد است یا کثیر. پس اینکه یک چیز در واقع متصف به یک امر باشد غیر از این است که آن امر عین ذات یا جزء ذات آن چیز باشد. اینکه ما میگوییم: «الماهیة من حیث هی لیست الّا هی» میخواهیم بگوییم اگر ماهیت را از آن حیث که خودش خودش است [لحاظ کنیم] یعنی مرتبه ذاتش را در نظر بگیریم غیر خودش هیچ چیزی را نباید بر آن حمل کنیم، چون هرچه را که بر آن حمل کنیم معنایش این است که آن عین ذات ماهیت است در حالی که غیر از اجزاء ماهیت هیچ چیز عین ذات ماهیت نیست.
- استاد! به همین خاطر نیست که اول سؤال از چیستی میشود و بعد، از هستی یا نیستی آن میپرسیم؟.
استاد: اتفاقاً همینطور است؛ اینکه سؤال از چیستی غیر از سؤال از هستی است برای همین است. اگر وجود عین ماهیت بود سؤال از چیستی عین سؤال از هستی بود؛ میگفتیم هستی آن همان چیستی آن است. در وجود است که چیستی عین هستی است.
خود این مطلب مشکل نیست؛ این از جاهایی است که تعبیر، کار را مشکل کرده است.
[یعنی انسان من حیث هو حیوان است.]