مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٥ - مثال سوم
میگوییم:
یک وقت هست که ما بحث را روی وجودات میبریم. وقتی که بحث را روی وجودات ببریم چون وجود یک واقعیتی است- و واضح است که واقعیت هم یک امر شخصی است- که در مجموع شرایط عینی خودش وجوب و ضرورت بر آن حاکم است هر دو امری را که در عالم عین درنظر بگیریم بین آنها رابطه وجوب و ضرورت برقرار است. اینجاست که میگوییم حرکت این برگ درخت یعنی این حرکت خاص در این زمان خاص با فلان حرکت وجودی بالخصوص که در دورترین کهکشانها واقع شده است ارتباط ضروری دارد و پیوند ایندو یعنی این وجود خاص با آن وجود خاص ضروری است.
اما یک وقت هست که بهطور کلی میگوییم هر وقت این برگ درخت بخواهد از این درخت بیفتد در آن کهکشان این حادثه رخ میدهد. در اینجاست که باید بگوییم: نه، این هیچ ضرورتی ندارد. ضرورتی ندارد که این دو حادثه پیوند و ارتباطی با یکدیگر داشته باشند. اگر هم احیاناً مقارن باشند یک امر اتفاقی است، یعنی ازنظر طبیعت کلی یک امر اتفاقی است.
از این جهت است که در منطق چون احکام روی معانی و مفاهیم کلیه میآید لذا منطقی در حدودی که لازمه طبایع کلیه است قضایا را لزومیه تلقی میکند و هرجا که طبیعت کلی چنین اقتضائی ندارد و اقتضاء از مجموع علل جزئی پیدا شده است آن را یک امر اتفاقی تلقی میکند. ولی فیلسوف به آن امر کلی و قضایا کاری ندارد، او اصلًا واقعیات را میسنجد و میگوید هر واقعه شخصی با هر واقعه شخصی که درنظر گرفته شود بینشان وجوب بالقیاس حکمفرماست، ولهذا آنچه را که منطقی «اتفاقی» مینامد فیلسوف «ضروری» میخواند و همینطور هم هست.