مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٨ - برخی احکام وجوب غیری
حصر عقلی یا واجب است یا ممکن مقدم بر علیت نمیدانیم، برای اینکه وقتی میگوییم چیزی واجب است و بعد میگوییم آن چیزِ دیگر ممکن است درحقیقت اصل علیت را در آن دخالت میدهیم.
استاد: نه، اینطور نیست.
- وقتی ما میگوییم یک چیزی واجب است یعنی خودکفاست.
استاد: یعنی واجب بالذات است، یعنی بینیاز از ماوراء خود است.
- بله، این علیت است دیگر، مگر علیت چیست؟.
استاد: نه، این تصور علیت است. وقتی که ما میگوییم این شیء واجب است اصلا در خود مفهوم «وجوب» مفهوم قیام بالذات هست و در خود مفهوم «امکان» مفهوم قیام به غیر هست. معنای وجوب اقتضای وجود داشتن این ذات است و معنای امکان لااقتضائی این ذات است. علیت که ما در اینجا میگوییم همان علیت مصطلح است یعنی دخالت عامل بیرون در وجود این شیء و الّا معلوم است که در تصور واجب و ممکن میشود گفت تقریباً مفهومی از علیت هست، چون وقتی میگویید «واجب» یعنی آنی که بینیاز از علت است. ما مقصودمان این نبود که به تصور علیت نمیرسیم. اینکه منشأ تصور علیت چیست مسأله دیگری است. مقصودمان این بود که علیتی در عالم وجود دارد. اینکه علیت حتماً در عالم وجود دارد از نظر فیلسوف که میخواهد مسائل را با تحلیل عقلی استنتاج کند به این صورت استنتاج میشود که از اول اشیاء را به حصر عقلی تقسیم میکند به واجب و ممکن. اگر فرض کنیم به این نتیجه برسد که همه اشیاء واجب بالذات هستند- که به چنین نتیجهای نمیرسد- اصلا ما دیگر هیچ وقت به باب علیت نمیرسیم ولی وقتی که میبینیم نه، مطلب برعکس است، آنچه که بیشتر نشانه هایش وجود دارد وجود ممکنهاست و وجود واجب را باید با دلیل اثبات کرد، در اینکه ممکن وجود دارد شک و بحثی نیست و اگر شک و بحثی باشد در وجود واجب است که آیا واجب وجود دارد یا نه، [در اینجاست که به علیت میرسیم. از این جهت بود که گفتیم ما با تحلیل فلسفی از امکان به علیت میرسیم].
- یعنی آیا یک چنین فیلسوفی میتواند مثلا جواب این تجربی مذهبها را بدهد که میگویند اصلا ما نمیدانیم که رابطه علیت هست یا نه؟ کسی نمیتواند بگوید رابطه علیت [بر اساس برهان] و دلیل وجود دارد، برای اینکه مثلا شخصی مثل هیوم میآید و میگوید همین که شما میفرمایید موجودات در خارج یا واجبند یا ممکن به چه دلیل میگویید؟ من میگویم نه، در خارج موجودند؛ من نه میفهمم واجبند نه میفهمم ممکناند.
استاد: جواب اینها داده شده است. اینها دیگر حرفهای خیلی کهنه شده شکست خورده است؛ نباید اینها را از نو مطرح کنید. آن کسی که آن حرف را میزند [یعنی هیوم] میگوید من مبدأ تصورات خودم را فقط محسوسات میدانم؛ هر صورتی که از راه حواس به ذهن من بیاید معتبر است و هر صورتی که از راه حواس به ذهن من نیاید معتبر نیست. بنابراین «وجوب» چون یک صورت محسوس نیست پس اصلا روی آن کار نمیکند و فکر نمیکند. او پیش خودش خیال میکند که این مفهوم «وجوب» یک وهم است، چون میگوید «وجوب» نه با چشم دیده میشود، نه با لامسه لمس میشود و نه با شامه بوییده میشود. «وجوب» یک مفهومی است که فیلسوفان میگویند عقلی است.
هرچه را که آنها میگویند عقلی است که ریشهای در حس نداشته باشد من [هیوم] میگویم وهمی است. «امکان» هم همینطور است. میگوید اصلا من درباره اینها فکر نمیکنم. او میرود روی مفاهیمی کار میکند که این مفاهیم از راه حواس آمدهاند. وقتی که فقط روی این مفاهیم کار میکند آن وقت مجبور است که همه این مسائل را کنار بگذارد از جمله مسأله علیت را، چون علیت هم خودش محسوس نیست. وقتی که اینها را کنار میگذارد آن وقت در همان تنگنا قرار میگیرد که باید بگوید علم و شناخت وجود ندارد. وقتی مفاهیم را محدود به این مفاهیم بکنیم یعنی «علم وجود ندارد» یعنی خود آقای هیوم بیخود دارد برای کسب علم و شناخت تلاش میکند؛ او دنبال مجهول مطلق میرود؛ او دنبال یک امری میرود که محال است چنین امری وجود داشته باشد، زیرا در تکوّن علم بشر معانی و مفاهیمی دخالت دارد که آن معانی و مفاهیم هیچکدام از طریق حواس به ذهن انسان نیامده است، و این یعنی یک فلسفه به بن بست رسیده شکست خورده. ما دیگر نمیتوانیم دنبال حرف آنها برویم. حرف آنها و مسأله شناخت و اینکه این مفاهیم از کجا به ذهن انسان میآید و اینکه این مفاهیم اعتبار دارد اینها را قبلا گفتهایم.
[چنانکه قبلًا ذکر شد به خاطر حفظ انسجام مباحث، بحث «شناخت» در پایان بحث «امکان» قرار داده شده است