مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٠ - برخی احکام وجوب غیری
علت و معلول حکمفرماست: ضرورت میان وجود علت و وجود معلول و امتناع میان وجود معلول و عدم علت، و همچنین ضرورت میان عدم علت و عدم معلول (که قبلًا گفتیم این نحو ضرورت را یعنی ضرورتی را که معلول از ناحیه علت پیدا میکند اصطلاحاً «ضرورت بالغیر» یا «وجوب بالغیر» مینامیم) و چون نظام عالم نظام علت و معلولی است بنا بر این نظر که رابطه میان علت و معلول رابطه ضروری است نظام عالم نظام ضروری میشود یعنی آنچه که بر نظام عالم حاکم است ضرورت است نه لاضرورت. پس لاضرورت صرفاً یک اعتبار عقل است که برای اشیاء درنظر گرفته میشود یعنی وقتی که اشیاء را فی حد ذاته اعتبار میکنیم میبینیم در حد ذات خود لاضرورت دارند ولی این فقط مربوط به مرتبه است و الّا همین اشیاء که در مرتبه ذات خود لاضرورت دارند از نظر رابطهشان با علتها، با وجود علتها یا با عدم علتها، بر آنها ضرورت حاکم است [١].
از این مطلب میگذریم و به مطلب دیگری میپردازیم. این مطلب را خواستیم.
[١]. در اینجا مناسب است به یک مطلبی اشاره شود و آن اینکه از نظر این فیلسوفان که ماهیتی را و ذاتی را درنظر میگیرند و بعد میگویند این ماهیت در ذات خودش دارای امکان است ولی از نظر رابطهاش با علتش ضرورت وجود دارد مطلب درستی است اما اگر کسی نظریه دیگری داد، نظریهای که به دو شکل مختلف یکی در فلسفه صدرالمتألهین آمده است و یکی در فلسفه هگل، آن وقت شکل قضیه فرق میکند.
اگر کسی آن نظریه را داد که گفت اصلا اشیاء که با یکدیگر مرتبط هستند نه به این معناست که اشیاء ذاتی دارند و رابطهای، بلکه ذاتشان عین رابطه با یکدیگر است؛ اصلا اشیاء جز رابطه چیزی نیستند؛ واقعیت هر شیء و ذات هر شیء یعنی مجموع روابط این شیء با اشیاء دیگر؛ نتیجه این میشود که پس ذاتی در کار نیست. وقتی که ذاتی در کار نیست بنابراین هر آنچه که حاکم است ضرورت است، و امکان حتی به حسب اعتبار عقلی هم قابل اعتبار نیست، زیرا مسأله امکان ذاتی به فرض این است که ما برای اشیاء ذاتی قائل باشیم و رابطهای، اما اگر ما برای اشیاء ذاتی و رابطهای قائل نباشیم و ذات شیء را مجموع روابط با اشیاء درنظر بگیریم- آنچنان که هگل میگوید- اصلا امکان از میان برمیخیزد. امکان که از میان برمیخیزد آن وقت این ضرورت تکلیفش چه میشود؟ این را ما ضرورت بالغیر بدانیم یا ضرورت بالذات؟ ضرورت بالذات که نمیشود دانست، چون این ضرورت به حکم رابطهای است که با غیر دارد. آن وقت ضرورت بالغیری که ذاتی در کار نیست چگونه قابل تصور است؟!.
در فلسفه صدرالمتألهین این مسأله از نظر دیگر مطرح میشود. در این فلسفه چون بر مبنای اصالت وجود است این مسأله شکل دیگری پیدا میکند و آن اینکه وجود عین فقر است و عین ضرورت؛ یعنی او به نوعی امکان قائل است که اسمش امکان فقری است که آن امکان فقری با این ضرورت هیچ منافات ندارد. حتی دو اعتبار هم نمیخواهد. به یک اعتبار، شیء هم عین فقر است و هم عین ضرورت، چون مسأله به وجود و مراتب وجود برمیگردد، مراتب وجود به نحوی است که درعین اینکه وجود است وجوب است و درعین اینکه وجوب است نیاز به مرتبه مقدم خودش است. آن وقت آنجا قهراً امکان معنی دیگری پیدا میکند.