مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٣ - واجب الوجود از سنخ وجود است و ممتنع الوجود از سنخ عدم
درنظر بگیریم یا به نحوی است که اقتضای وجود دارد یا به نحوی است که اقتضای عدم دارد یا به نحوی است که لااقتضای از وجود و عدم است؛ میتواند موجود باشد و میتواند معدوم باشد، نه اقتضای وجود دارد که عدم بر آن محال باشد و نه اقتضای عدم دارد که وجود بر آن محال باشد؛ هیچیک از ایندو- یعنی وجود و عدم- نه برایش ضرورت دارند و نه برایش محال هستند ولی میتواند هردوی اینها را هم داشته باشد، هم میتواند موجود باشد هم میتواند معدوم باشد. این حرفی است که معمولًا درباب امکان میگویند.
بعد خود فلاسفه درباب ضرورت به این مطلب رسیدهاند که آن چیزی که اقتضای وجود دارد و عدم برایش محال است نمیتواند از سنخ ماهیات باشد. ما نمیتوانیم ماهیتی داشته باشیم که اقتضای وجود داشته باشد و وجود مقتضای ذاتش باشد، بلکه اگر چنین چیزی در عالم وجود داشته باشد آن باید خودش از سنخ وجود باشد. این همان مطلبی است که امثال شیخ هم به آن رسیدهاند که «واجب الوجود وجود محض و انّیت محض است» که این خودش یک قدمی بوده است به سوی اصالت وجود.
واجب الوجود از سنخ وجود است و ممتنع الوجود از سنخ عدم
به هرحال فلاسفه تا این مرحله رسیدهاند که اگر حقیقتی در عالم وجود داشته باشد که عدم بر او محال باشد آن نمیتواند یک ماهیتی باشد که وجود را اقتضا بکند و از عدم امتناع داشته باشد، بلکه آن باید حقیقتی باشد که وجود محض است. قهراً درباب امتناع هم میشود گفت- اگرچه ما درجایی ندیدهایم کسی این حرف را بگوید ولی مسلّماً لازمه حرف آنها همین است- که آن چیزی هم که ممتنع الوجود است نمیتواند یک ماهیتی باشد که امتناع دارد از وجود، چون مالاوجودَ له لاماهیةَ له؛ چیزی که وجود ندارد ماهیت هم ندارد. چیزی که ممتنع الوجود است- یعنی وجود ندارد- واضح است که حتی امکان وجود هم ندارد، پس به طریق اولی ماهیت ندارد. پس ممتنع الوجود نه معنایش این است که یک ماهیتی است که ممتنع الوجود است، بلکه معنایش این است که ما اول یک معنی و مفهومی در ذهن خودمان فرض میکنیم بعد میبینیم محال است اینچنین چیزی حقیقت داشته باشد،