مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٣ - مثال دوم
ازتهران به قم رفتم اتفاقاً رفیقم را در علی آباد دیدم. هیچ وقت نمیگوییم من از تهران حرکت کردم، بعد از دو ساعت اتفاقاً به قم رسیدم. چرا نمیگوییم اتفاقاً به قم رسیدم؟ چون این ضرورت است، لزوم است، دیگر اتفاق و تصادف ندارد. اگر حرکت کنم قهراً به آنجا میرسم [١].
مثال دوم
اگر بگویید خودم را از پشت بام انداختم اتفاقاً خوردم به زمین، [درست نیست] این حادثه اتفاق ندارد؛ این حادثه ضرورت دارد. ولی اگر بگویید از پشت بام افتادم، اتفاقاً یک شخصی از آنجا میگذشت من به زمین نخوردم و افتادم روی آن شخص، این را میگویند «اتفاق» چون در حادثه از پشت بام افتادن کلیت ندارد که شخصی از آنجا عبور کند؛ یعنی این را اگر از نظر کلی افتادن از پشت بام درنظر بگیرید یک امر اتفاقی و تصادفی است، یعنی ضرورتی در کار نیست و نباید وجود داشته باشد ولی وجود دارد [٢].
اما همین امر اتفاقی را اگر در مجموع شرایط زمانی و مکانی و با مجموع حوادث دیگر عالم درنظر بگیرید یک امر ضروری است؛ یعنی افتادن از پشت بام بهطور کلی مستلزم اینکه شخصی که آن شخص هم آقای زید باشد از آنجا بگذرد و شما روی او بیفتید نیست، ولی افتادن شما در این روز، در این ساعت و در این شرایط بالخصوص مقارن است با گذشتن آقای زید در این روز، در این ساعت و در این شرایط بالخصوص از این محل و هریک از این دو حادثه به حکم ضرورت واقع شده است. این افتادن شما به حکم یک ضرورتی است، بالاخره مجموع عللش ایجاب کرده است که شما از اینجا افتادهاید. این هم که آقای زید در همین زمان از.
[١]. این مثال را در خیلی جاهای دیگر هم ذکر کردهایم.[٢].- مثالی هم ارسطو میزند که یک کسی میرفت بازار چیزی بخرد اتفاقاً مدیون خودش را دید و آنجا دینش را پرداخت کرد.
استاد: این حرف را در مورد اتفاق میگویند؛ درست هم هست.