اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٣٦٠ - راه دوم لازمه قول به جواز اجتماع اين است كه موجود خارجى واحد، كه- به قول شما قائلين به جواز- داراى تركيب اتحادى است، براى مولا هم محبوبيت و هم مبغوضيت داشته باشد
الآن مىتواند متعلق حب يا بغض يا علم ما قرار گيرد. بلكه در باب علم گاهى علم انسان به امور ممتنع تعلق مىگيرد مثلًا ما كه مىگوييم: «شريك الباري ممتنع»، بايد شريك الباري را تصور كرده باشيم و تصور، شعبهاى از علم است. [١] بنابراين شريك البارى ممتنع، به عنوان متعلق براى علم ما واقع شده است. ممكن است كسى بگويد: اگرچه اين حرفها قابل انكار نيست ولى چگونه مىشود علم- كه صفت قائم به نفس است- الآن وجود داشته باشد ولى معلوم و مضاف اليه آن بعداً واقعيت پيدا كند؟ مگر علم از اوصاف ذات الإضافة نيست؟ در پاسخ مىگوييم: در همان جايى كه معلوم ما در خارج وجود دارد، معلوم نمىتواند همان موجود خارجى باشد، موجود خارجى نمىتواند ارتباط با نفس پيدا كند.
وجود ذهنى و وجود خارجى قسيم يكديگرند و موجود خارجى- به عنوان موجود خارجى- نمىتواند در ذهن بيايد. ما كه زيد موجود در خارج را تصور مىكنيم، به اين معنا نيست كه زيد به وجود خارجىاش در ذهن ما بيايد بلكه معنايش اين است كه صورتى از اين موجود خارجى- كه حاكى و مرآت از آن موجود خارجى است- در ذهن ما نقش مىبندد. لذا بزرگان فلاسفه در اين زمينه مىگويند: «در جايى كه علم به يك وجود خارجى تعلق مىگيرد، دو معلوم وجود دارد: معلوم بالذات و معلوم بالعرض.
موجود خارجى، به عنوان معلوم بالعرض و صورتى كه در ذهن ما نقش بسته- و حاكى از معلوم بالعرض است- به عنوان معلوم بالذات مىباشد». پس جمله «من به اين موجود خارجى علم دارم»، داراى مسامحه است و- بنا بر دقت فلسفى- علم به صورت آن موجود خارجى حاصل شده نه به خود آن. در اين صورت چه فرقى وجود دارد بين اين كه معلوم ما در خارج وجود داشته باشد يا وجود نداشته و در آينده تحقق پيدا كند و يا اين كه- مانند شريك البارى- ممتنع الوجود باشد؟
[١]- در منطق مىگويند: العلم إن كان إذعاناً للنسبة فتصديق و إلا فتصوّر.