تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٢ - تفسير ابيات
((٩٥٥)) چون محمد گفت آن جمله بتان سر نگون گشتند و ساجد آن زمان
((٩٥٦)) كه برو اى پير اين چه جستجوست آن محمّد را كه عزل ما ازوست
((٩٥٧)) ما نگون و سنگ سارانيم از او ما كساد و بىعيارانيم ازو
((٩٥٨)) آن خيالاتى كه ديدندى ز ما وقت فترت گاه گاه اهل هوا
((٩٥٩)) گم شود چون بارگاه او رسيد آب آمد مر تيمم را دريد
((٩٦٠)) دور شو اى پير فتنه كم فروز هين ز رشك احمدى ما را مسوز
((٩٦١)) دور شو بهر خدا اى پير تو تا نسوزى ز آتش تقدير تو
((٩٦٢)) اين چه دُمّ اژدها افشردن است هيچ دانى چه خبر آوردن است
((٩٦٣)) زين خبر خون شد دل دريا و كان زين خبر لرزان شود هفت آسمان
((٩٦٤)) چون شنيد از سنگها پير اين سخن پس عصا انداخت آن پير كهن
((٩٦٥)) از شكوه ترس و لرز آن ندى پير دندانها به هم بر مى زدى
((٩٦٦)) آن چنان كاندر زمستان مر دعور او همى لرزيد و مى گفت اى ثبور
((٩٦٧)) چون در آن حالت بديد آن پير را ز ان عجب گم كرد زن تدبير را
((٩٦٨)) گفت پيرا گر چه من در محنتم حيرت اندر حيرت اندر حيرتم
((٩٦٩)) ساعتى با دم خطيبى مى كند ساعتى سنگم اديبى مى كند
((٩٧٠)) باد با حرفم سخنها مى دهد سنگ و كوهم فهم اشيا مى دهد
((٩٧١)) گاه طفلم را ربوده غيبيان غيبيانِ سبز پوش آسمان
((٩٧٢)) از كه نالم با كه گويم اين گله من شدم سودايى اكنون صد دله
((٩٧٣)) غيرتش از شرح غيبم لب ببست اين قدر گويم كه طفلم گم شدست
((٩٧٤)) گر بگويم چيز ديگر من كنون خلق بندندم به زنجير جنون
((٩٧٥)) گفت پيرش كاى حليمه شاد باش سجدهء شكر آر و رو را كم خراش
((٩٧٦)) غم مخور ياوه نگردد او ز تو بلكه عالم ياوه گردد اندرو
((٩٧٧)) هر زمانش از رشك و غيرت پيش و پس صد هزاران پاسبان است و حرس
((٩٧٨)) آن نديدى كان بتان ذو فنون چون شدند از نام طفلت سر نگون