تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٢٦ - دلايل حدوث عالم هستى به طور اختصار
يكى مى گفت اين جهان فانى است و اين ساختمان سازندهاى دارد . دومى مى گفت اين دنيا قديم است و زمان آغاز و انجام ندارد و بنيانگذارى ندارد و يا خود بنيان گذار خويش است .
مدعى حدوث عالم گفت : تو آن آفرينندهء مطلق را كه روز و شب وسايل زندگى جانداران را به وجود آورده است منكر شدهاى .
مدعى قدم عالم گفت : من ادعاى ترا بدون دليل نمى پذيرم ، تو گفته خود را از روى تقليد بر گزيدهاى ، حجت بيار كه من بدون دليل ادعاى ترا نخواهم شنيد . مدعى حدوث عالم پاسخ داد و -
گفت حجت در درون جانم است در درون جان نهان برهانم است
تو از ضعف بينايى نمى توانى هلال را ببينى ، ولى من كه مى بينم . چرا به من خشمگين مى شوى در باره حدوث و قدم عالم گفتگوى آن دو نفر به درازا كشيد و مردم هم گيج و كلافه شدند .
مدعى حدوث عالم بار ديگر تكرار كرد كه : - حجتى در درون دارم كه نشان حدوث اين عالم است ، و باين مسئله چنان يقين دارم كه مى توانم براى اثبات آن خود را در كام آتش فرو برم .
من اين برهان فطرى و وجدانيم را مانند عشق عاشقان نمى توانم بزبان بياورم راز نهانى گفتگوى من فاش نمى شود . مگر با زردى و انقلابى كه در چهرهام نمودار است . اين اشكهاى خونين كه بر رخسارهام جريان دارد ، حجت و برهان قاطع بر حسن و جمال او است .
مدعى گفت : من اينها را كه تو مى گويى نمى دانم ، دليل بياور كه عموم پسند باشد . اگر آن دليل را بياورى مى پذيرم و گر نه از اين سخنان با عرض و طول در گذر . مدعى حدوث عالم گفت : وقتى كه قلب و نقد با يكديگر گلاويز گشته و هر يك از آن دو ، خود را با ارزش معرفى كنند ، آتش وسيلهء آزمايش نهايى آن دو خواهد بود .