تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢١ - آيه
نيستند كه قوانين جبرى طبيعت آنان را پهلوى هم يا روى يكديگر قرار بدهد تا اجتماع را به وجود بياورند ، بلكه انسانها از مراتب ضعيف كودكى شروع نموده و تا پايان زندگى با صدها دگرگونىهاى اختيارى و غير اختيارى روبه رو هستند و همچنين خواسته هاى آنان به طور طبيعى نه حدى مى شناسد و نه مرزى و همچنان هر كسى در هر گونه شرايط ، توانايى بارور ساختن استعداد خود را ندارد .
از آن طرف آراء و عقايد آنان در كيفيت زندگى فوق العادهء گوناگون بوده و هر كسى همان زندگى را مى خواهد كه براى خويش تفسير كرده و زندگى ديگران را در صورت مزاحمت با زندگى تفسير شده اش ، بىهوده ، بلكه مزاحم زندگى خود مى داند .
از طرف ديگر براى حفظ و ادامهء موجوديت يك جامعه در مقابل ساير جوامع تشكل انديشه و نيرو مورد نياز است ، لذا براى بر آوردن احتياجات فوق الذكر همواره وجود فرمانروا يا فرمانروايان براى جوامع ضرورت حياتى داشته است .
لذا تئورى بىنيازى از دولت و فرمانروا ، اولًا بايد راهى براى بر داشته شدن احتياج فوق ارائه بدهد .
بعضى از احتياجات فوق مانند اختلاف در خواسته ها و محدود نبودن تمايلات تئورى بىنيازى از دولت را دچار مشكل غير قابل حل مى سازد .
٢ - مشكل مهمى كه در مسئلهء فرمانروايان وجود دارد ، تضادى است كه در اين پديده مشاهده مى شود ، يكى از دو طرف تضاد موضوع هم سنخ بودن فرمانروايان با افراد اجتماع است ، اين سنخيت نمى گذارد كه كمال انسانى افراد جامعه را ترقى و اعتلا ببخشند ، زيرا ماهى نمى تواند ماهى ديگر را از آب بالاتر بكشد .
طرف دوم تضاد عدم هضم فرمانرواى مخالف با طبيعت جاريه ى بشرى است ، دريغا ، كه بشر همواره تحت تأثير افراد هم سنخ خود بوده ، هم از انسانهاى خيلى پست و پايين نفرت داشته است و هم از انسانهاى رشد يافته و مسلط بر طبيعت معمولى انسانها رميده است .