تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٠ - تفسير آيه فاوجس فى نفسه خيفة موسى قلنا لا تخف انك أنت الاعلى
كفها بر آوردهاند ، ولى اى موسى عزيز ، هراسى به خود راه مده كه پيروزى از آن تو است .
بلى سحر در آن زمان و در دست ساحران باعث فخر و مباهات بود ، ولى با ظهور و فعاليت عصاى تو آن همه فخر و نخوتشان به عار تبديل خواهد گشت . مدعيان زيبايى و ملاحت در مقابل محك مرگ پوچ و نابود خواهند گشت .
آرى هم سحر ساحران منقضى شد و هم معجزه موسى روى نمود و سپس در گذشت و طشت هر دو از بام هستى بر افتاد ، ولى -
بانگ طشت سحر جز لعنت نماند بانگ طشت دين به جز رفعت نماند
اى سكهء قلب و دغل ، اكنون كه محك در دسترس مرد و زن نيست ، بيا و خود را در ميان افكار نارس عرضه نما . آرى ، اكنون
وقت لافستت محك چون غائب است مى برندت از عزيزى دست دست
تا كنون هر لحظه بر غرور و كبر و ادعاى تو اضافه مى شد پس چرا وقتى كه در مقابل محك قرار گرفتى سياه و خجلت زده شدى ؟ سكهء قلب از روى نخوت هر دم ادعايى دارد و به طلاى خالص مى گويد : من از تو كمتر نيستم . طلاى ناب مى گويد : اى رفيق كمى شكيبا باش و براى آمدن محك منتظر شو .
بلى ، مرگ بدن براى مردان راز دان هديه است ، اگر چه در ظاهر ، مرگ نقصى است كه بر موجوديت آدمى وارد مى گردد ، ولى گاز و انبر بر طلاى خالص نقصى فرود نمى آورد .
اگر موجود قلب در خويشتن مى نگريست و پايان كارش را مى ديد ، آن سيه رويى كه در پايان كار نصيبش مى گشت در آغاز امر بيدارش مى كرد .
اگر در نخستين لحظه ديدار با خلوص و حقيقت سياه مى شد ، از انفاق و شقاوت آخرين برى مى گشت و كيمياى فضيلت را مى جست و خردش بر آرايشهاى فريبا