تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨١ - مطلب دوم - آيا اين گرفتارى ملالت بار و خفقان آور يك موضوع طبيعى ضرورى است ؟
صف كشيده ، انسانها را از اين ضعف و زبونى بر حذر داشتهاند و با بيانات گوناگون و كردارهاى خارجى خويش اثبات كردهاند كه اين خود بشر بوده است كه به اصطلاح بدون ضرورت شعرى گفته و در پيدا كردن قافيه اش گيج و كلافه شده است .
وقتى كه به اين انسان مى گويند : خواسته و تقاضا و نيروى حياتى تو خيلى بالاتر از آن است كه تنها به موجوديت حيوانى خود بپردازى و آن همه نيروى كلان و خواسته ها و تقاضاها را در راه خود پرورى و متورم ساختن موجوديت حيوانى خود مستهلك بسازى ، او به اين سخن حيات پرور پاسخ سر بالايى مى دهد و مى گويد : من امروز را مى بينم ، فردا را نمى بينم ، من با واقعيت خودم سر و كار دارم ، من جز خودم را نمى شناسم .
من در توى طبيعتم ، ما وراى طبيعت را براى خودم مطرح نخواهم كرد . من در جريان آن چه كه هست قرار خواهم گرفت ، من با آن چه كه بايد بشود كارى ندارم اين انسان حتى در همين جملات كه براى بر كنارى خود از خود مى گويد نمى انديشد كه همهء اين جملات بر ضد ايدهء خود خواهى و خود پرستى او است ، زيرا اين كه مى گويد من امروز را مى بينم ، نمى داند كه نه از طرف طبيعت هيچ كس و هيچ چيز يك قيچى به دست او نداده است كه امروز را از ديروز و فردا ببرد و آن را مانند يك عدد سيب تناول فرمايد او امروز را نمى تواند از ديروز و فردا ببرد ، تنها كارى كه مى تواند انجام بدهد اين است كه درك مغز خود را در بارهء ارتباط لحظات و ساعات و روزها و سالها و قرنها مختل بسازد و كفى كه به طور ناچيز بنام نمودهاى امروز در مقابل او قرار گرفته است ، از اقيانوس ژرفا و بىكران جدا كند و تقاضا و خواسته نيروى دريا طلب حياتش را خنثى بسازد آيا اين بريدن و جدا كردن اولين مبارزه با مغز و روان نيست ؟ اين شخص با اين اختلالى كه به مغز و روان خود وارد مى آورد چگونه مى تواند بگويد : « من با واقعيت خودم سر و كار دارم و جز خودم را نمى شناسم مى گويد : من