تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٨ - تفسير ابيات
خلاصه ، با اين وضع ، كور دل و سر شكسته و مضطرب و مضطر به هستى خود ادامه مى دهى . آخر -
چشم بگشا و مسبّب را نگر تا شوى فارغ ز اسباب نظر
اگر تو از علايق حيوانى پاك شوى جان پاك مردان الهى خود بسراغ تو خواهد آمد .
اگر همهء عالم نور و آشكار و صور باشد ، چشم تو همهء آنها را و خوبى شان را خواهد ديد و با خبر خواهد گشت .
مى دانى تو چه مى كنى ؟ براى ديدن نور و اشكال و صور -
چشم بستى گوش مى آرى به پيش تا نمايى زلف و رخسار بتيش
گوش زبان بسته مى گويد : من صورت نمى بينم ، بلى اگر صورت صدايى در آورد ، من خواهم شنيد ، اما ديدن مخصوص چشم است .
درست است كه من عالمم ، ولى در فن خودم كه جز امواج حرف و صوت چيز ديگرى نيست . تو بينى را مخاطب ساخته مى گويى :
هين بيا بينى ببين اين خوب را نيست بينى در خور اين مطلوب را
بينى مى گويد : اگر مشگ و گلابى بياورى ، من استشمام مى كنم ، من هم فنى كه در آن اطلاع دارم و مى توانم اطلاعى از آن بدهم همين است و بس -
كى ببينم من رخ آن سيم ساق هين مكن تكليف ما ليس يطاق
هر حسى هم كه از طبيعت خود منحرف شود محصولش هم منحرف خواهد بود ، خواه تو در مقابل آن راست بروى يا كج ، زيرا خود حس كج شده است مانند چشم لوچ كه بجاى يكى ديدن دو مى بيند . تو اى فرعون ، بدان جهت كه سر تا سر وجودت مكر و زرق و ريا است ، نمى توانى ميان من و خودت تفاوتى بگذارى . اى كج رو كج باز ، از عينك خود مرا نظاره مكن تا يكى را دو نبينى . ساعتى با عينك من در من بنگر ، تا در ما وراى اين هستى ناچيز ميان پهناورى را ببينى ، تا -