تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٢ - نصيحت دنيا اهل دنيا را به زبان حال و بىوفايى خود را نمودن به وفا طمع دارندگان از او
((١٦١٢)) طوق زرين و حمايل بين هله غلّ و زنجيرى شدست و سلسله
((١٦١٣)) هم چنين هر جزو عالم مى شمر اول و آخر در آرش در نظر
((١٦١٤)) هر كه آخر بينتر او مسعودتر هر كه آخر بينتر او مطرودتر
((١٦١٥)) روى هر يك چون مه فاخر ببين چون كه اول ديدهاى آخر ببين
((١٦١٦)) تا نباشى هم چو ابليس اعورى نيم بيند نيم نى چون ابترى
((١٦١٧)) ديد طين آدم و دينش نديد اين جهان ديد آن جهان بينش نديد
((١٦١٨)) فضل مردان بر زنان اى بو شجاع نيست بهر قوّت و كسب و ضياع
((١٦١٩)) ور نه شير و پيل را بر آدمى فضل بودى بهر قوّت اى عمى
((١٦٢٠)) فضل مردان بر زن اى حالى پرست ز ان بود كه مرد پايان بينتر است
((١٦٢١)) مرد كاندر عاقبت بينى خم است او ز اهل عاقبت چون زن كم است
((١٦٢٢)) از جهان دو بانگ مى آيد به ضد تا كدامين را تو باشى مستعد
((١٦٢٣)) آن يكى بانگش نشور اتقيا وين دگر بانگش فريب اشقيا بانگ خار و بانگ اشكوفه شنو بعد از آن شو بانگ خارش را گرو
((١٦٢٤)) من شكوفهء خارم اى خوش گرم دار گل بريزد من بمانم شاخ خار
((١٦٢٥)) بانگ اشكوفه اش كاينك گل فروش بانگ خار او كه سوى ما مكوش
((١٦٢٦)) اين پذيرفتى بماندى ز ان دگر كه محبّ از ضدّ محبوب است كر
((١٦٢٧)) آن يكى بانگ اين كه اينك حاضرم بانگ ديگر بنگر اندر آخرم
((١٦٢٨)) حاضرىّام هست چون مكر و كمين نقش آخر ز آينهء اول ببين
((١٦٢٩)) چون يكى زين دو جوال اندر شدى آن دگر را ضد و تا در خور شدى
((١٦٣٠)) اى خنك آن كاو ز اوّل آن شنيد كش عقول و مسمع مردان شنيد
((١٦٣١)) خانه خالى يافت جا را او گرفت غير آتش كژ نمايد يا شگفت
((١٦٣٢)) كوزهء نو كاو به خود بولى كشد آن خبث با آب از وى كى رود
((١٦٣٣)) در جهان هر چيز چيزى مى كشد كفر كافر را و مرشد را رشد