تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٠ - تفسير ابيات
پاره ها و پنبهء پوستين را در درون عمامه دفن كرده بود . صبحگاهى با اين وضع براى اثبات بزرگى خود بمدرسه رفت . از راه تاريكى عبور مى كرد ، يك مرد راه زن و لباس كن كه منتظر غارت بود سر راهش را گرفت و آن عمامه را از سر فقيه نما غارت كرد و پا بفرار گذارد . فقيه نما بانگ زد كه اى راه زن تو كه چنان با سرعت بپرواز در آمدهاى ، نخست عمامه را باز كن و سپس ببر . عمامه را باز كن و دستى به محتوياتش بمال و ببر ، من هم آن را بتو حلال كردم .
وقتى كه راه زن عمامه را در حال دويدن باز كرد هزاران تكه پاره هاى كهنه از عمامه به زمين مى ريخت ، از آن عمامه ى بسيار بزرگ و تو بتو يك گز كهنه در دست راه زن ماند ، راه زن عمامه را فورا بر زمين زد و گفت اى بىارزش ، با اين فريب كارى ما را از كار خود باز داشتى -
اين چه مكر است و چه تزوير است و شيد كه فكندى مر مرا در قيد صيد
آيا اين كهنه پاره ها ترا شرمگين نساخت كه مرا با فريبكاريت از كار انداختى ؟
گفت بنمودم دغل لكن تو را از نصيحت باز گفتم ماجرا