تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٩ - تفسير ابيات
حكايت آن فقيه با دستار بزرگ و آن كه دستارش بربود بانگ مى زد كه باز كن و ببين كه چه مى برى آن گاه ببر
تفسير ابيات
حكايت آن فقيه با دستار بزرگ و آن كه دستارش بربود بانگ مى زد كه باز كن و ببين كه چه مى برى آن گاه ببر
((١٥٧٨)) يك فقيهى ژنده ها در چيده بود در عمامهء خويش در پيچيده بود
((١٥٧٩)) تا شود زفت و نمايد آن عظيم چون در آيد سوى محفل در حطيم
((١٥٨٠)) ژنده ها از جامه ها پيراسته ظاهر دستار از آن آراسته
((١٥٨١)) ظاهر دستار چون حلَّهء بهشت چون منافق اندرون رسوا و زشت
((١٥٨٢)) پاره پاره دلق و پنبهء پوستين در درون آن عمامه بد دفين
((١٥٨٣)) روى سوى مدرسه كرده صبوح تا بدين ناموس يابد او فتوح
((١٥٨٤)) در ره تاريك مردى جامه كن منتظر استاده بود از بهر فن
((١٥٨٥)) در ربود او از سرش دستار را پس دوان شد تا بسازد كار را
((١٥٨٦)) پس فقيهش بانگ بر زد كاى پسر باز كن دستار را آن گه ببر
((١٥٨٧)) اين چنين كه چار پرّه مى پرى باز كن آن هديه را كه مى برى
((١٥٨٨)) باز كن آن را به دست خود بمال آن گهان خواهى ببر كردم حلال
((١٥٨٩)) چون كه بازش كرد آن گه مى گريخت صد هزارش ژنده اندر ره بريخت
((١٥٩٠)) ز ان عمامهء سخت زفت و تو بتو ماند يك گز كهنهاى در دست او
((١٥٩١)) بر زمين زد كهنه را كاى بىعيار زين دغل ما را بر آوردى ز كار اين چه مكر است و چه تزوير است و شيد كاو فكندى مر مرا در قيد صيد شرم نامد مر تو را زين ژنده ها از دغل بفكنديم اى پر دغا گفت بنمودم دغل ليكن تو را از نصيحت باز گفتم ماجرا
تفسير ابيات يك فقيه نما براى آن كه عمامه اش بزرگ بنمايد ، مقدارى كهنه پاره در عمامهء خود پيچيده بود تا موقعى كه در محفل و مجلس وارد شود آن عمامه به ارزش او بيافزايد ظاهر عمامه مانند حله هاى بهشتى ، باطنش مانند درون منافق رسوا و زشت بود كهنه