تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٢ - تفسير ابيات
ناگهان مجنون به خود مى آمد مى ديد كه فرسنگها راه به عقب بر گشته است براى سه روزه راه مجنون سالها در تردد و رفت و برگشت بود . برگشت و به ناقه خطاب كرد : -
گفت اى ناقه چو هر دو عاشقيم ما دو ضد بس همره نالايقيم نيستت بر وفق من مهر و مهار كرد بايد از تو عزلت اختيار
اين دو موجود با اين كه همراه مى رفتند ، راه زن يكديگر بودند . آرى گمراه است آن جان كه مى خواهد به عالم اعلا سفر كند ولى از ناقهء تن پايين نمى آيد و دست بر نمى دارد آه آه كه -
جان ز هجر عرش اندر فاقه اى تن ز عشق خار بن چون ناقه اى جان گشايد سوى بالا بالها در زده تن در زمين چنگالها
اى كه خواستار باز گشت به طويلهء خود و عاشق آنى ، مادامى كه تو با من همراهى ، جان من از ليلى معشوقم بسى دور خواهد ماند . دريغا .
روزگارم رفت زين گون حالها همچو تيه قوم موسى سالها
اين راهى كه به سوى محبوبم كشيده شده است بيش از دو گام تا مقصد كه وصال محبوبم مى باشد نبود ، با اين حال از دام پليد تو همين راه را نتوانستهام در شصت سال به پيمايم . راه نزديك ولى در وصول به مقصد بسيار دير كردهام من از سوار بودن بر اين شتر سير گشتهام . موقعى كه مجنون وضع متضاد خود را با ناقه اش ديد ، خود را سر نگون از بالاى شتر به زمين انداخت و گفت : تا كى مرا به آتش غم مى سوزى ؟ بيابان بان پهناورى بر او تنگ آمد و خويشتن را در سنگلاخى چنان با قدرت و سرعت افكند كه جسم آن دلاور صدمه ديد و پايش هم شكست . همان دم پاى خود را بست و با خويشتن گفت : پس از اين گوى شوم و در خم چوگانش غلطان شوم . حكيم خوش دهن بان سوارى كه از ناقه تن فرود نيايد نفرين مى كند .
اى انسان هشيار عشق به مولاى حقيقى كمتر از عشق به ليلى نيست ، گوى