تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٣ - تفسير ابيات
اين گياه سبز و با طراوت و نادر الوجود روشنايى ديده را به سوى خود جلب مى كرد . آن گياه سلام به سليمان كرد و پاسخ سلامش را گفت و از خوشى آن گياه انبساط روحى پيدا كرد و -
گفت نامت چيست بر گو بىدهان گفت خرّوب است اى شاه جهان
سپس پرسيد خاصيت تو چيست ؟ گياه گفت : من هر كجا برويم ويرانش سازم و بنيادش بر كنم .
سليمان از پاسخ گياه به خود آمد و فهميد كه اجلش فرا رسيده است و بزودى بايستى رخت سفر از كهنه سرا بر بندد .
آن گاه با خويشتن چنين گفت : تا من زنده هستم ، بىترديد آفتى به اين مسجد نخواهد رسيد و مختل نخواهد گشت .
از اين قضيه نتيجهاى را كه مى گيريم اين است كه مسجد اقصاى دل ما هم تا دم مرگ ويران نخواهد گشت . اين مسجد مى ماند و به وجود خود ادامه مى دهد ، ولى متاسفانه گياهان خروب ويرانگر از عوامل هوى و هوس و همنشينان نابخرد ريشه در بنياد دل مى دواند و بدون اين كه دستى به صورتش بزند ويرانش مى كند و از كار مى اندازد .
تو همان وقت كه احساس كردى تلقينات و وسوسه هاى يار بد در حال نفوذ به صحنهء دل است ، معطل مباش و زود راه گريز در پيش گير و رابطه و علاقهء خود را از آنها بگسل . برو -
بر كن از بيخش كه گر سر بر زند مر تو را و مسجدت را بر كند
اى عاشق دلباختهء هوى و هوس ، كجروى كودكانه گياه ويرانگر دل تست . در كشاكش هواهاى نفسانى و مبارزه عقل و هوى به حيله پردازىها و دانش خود مبال به جهل و تقصير خود اعتراف كن تا استاد درس رشد و تكامل از تعليمت سرباز نزند . تو اگر بگويى من نادانم تعليمم بده ، اين انصاف و دادگرى در بارهء خود است كه از دانش باز و قانونگرى بهتر است .