تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٠ - تفسير ابيات
ولى اين بار كه دستور شد ، وزير اولى كه معدن جود و سخا بود رخت از زندگى بر بسته و بر براق عزت ملكوتى نشسته و از اين دنيا پرواز كرده بود . بجاى او يك وزير ديگر رياست را به دست گرفته بود كه سخت بىرحم و خسيس بود ، هيمن كه دستور شاه را شنيد -
گفت اى شه خرجها داريم ما شاعرى را نبود اين بخشش سزا من به ربع عشر آن اى مغتنم مرد شاعر را خوش و راضى كنم
مردم به وزير گفتند او در نوبت پيشين ده هزار دينار از شهريار دلاور برده است ، پس از شكر خوارى چگونه مى توان او را به نى خاييدن قانع ساخت ، او پس از سلطانى چگونه به گدايى تن در مى دهد ؟ وزير گفت : من اين شاعر را آن قدر در فشار و مضيقه خواهم گذاشت - تا شود زار و نزار از انتظار .
به طورى كه اگر از خاك راه مشتى به او بدهم او آن خاك را از دست من مانند گلبرگ از چمن خواهد ربود . شهريارا ، اين كار را بر عهدهء من بگذار كه من استاد اين كارم ، اگر هم تقاضاى او آتشين باشد ، به پشيزى آتش تقاضاى او را فرو خواهم نشاند . اگر او از شدت احتياج و تكاپو در بر آوردن آن از ثريا تا به زمين و از زمين تا ثريا بپرد ، وقتى كه مرا ببيند ، نرم خواهد گشت .
پادشاه گفت : بسيار خوب ، اختيار با تست ، ولى به هر حال شادمانش كن ، زيرا مدح ما را گفته و نيكويىهاى ما را ابراز نموده است .
وزير گفت : اين شاعر و دو صد امثال او را به من واگذار نما و در اين باره فكرت را ناراحت مكن . سپس وزير شاعر بىنوا را مدتها در انتظار گذاشت و زمستان گذشت و ماه ها سپرى گشت . شاعر بىچاره از انتظار جايزه پير و فرسوده شد و اندوه انتظار زبون و بىچاره اش كرد ، بالاخره گفت : اگر طلا نداريم اقلا دشنامم بدهيد باشد كه جانم از انتظار رها گردد . انتظار جانم را فرسوده و كشته است ، يك بار بمن بگوئيد : برو دنبال كار و زندگيت ، من هم اميد از اين آستان بر كنم و بروم . وزير