تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٩ - تفسير ابيات
((١٢٢٥)) انتظارم كشت بارى گو برو تا رهد اين جان مسكين از گرو
((١٢٢٦)) بعد از آنش داد ربع عشر آن ماند شاعر اندر انديشهء گران
((١٢٢٧)) كان چنان نقد و چنان بسيار بود اين كه دير اشگفت دستهء خار بود
((١٢٢٨)) پس بگفتندش كه آن دستور داد رفت از دنيا خدا مزدت دهاد
((١٢٢٩)) كه مضاعف زو همى گشته عطا كم همى افتاد در بخشش خطا
((١٢٣٠)) اين زمان او رفت و احسان را ببرد او نمرد الحق ولى احسان بمرد
((١٢٣١)) رفت از ما صاحب رادِ رشيد صاحب سلاخ درويشان رسيد
((١٢٣٢)) رو بگير اين را و ز اين جا شب گريز تا نگيرد با تو اين صاحب ستيز
((١٢٣٣)) ما به صد حيلت از او اين هديه را بستديم اى بىخبر با جهدها
((١٢٣٤)) رو به ايشان كرد و گفت اى مشفقان از كجا آمد بگوييد اين عوان
((١٢٣٥)) چيست نام اين وزير جامه كن قوم گفتندش كه نامش هم حسن
((١٢٣٦)) گفت يا رب نام آن و نام اين چون يكى آمد دريغ اى ربّ دين
((١٢٣٧)) آن حسن كز ريش زشت اين حسن مى توان بافيد اى جان صد رسن
((١٢٣٩)) بر چنين صاحب چو شه اصغا كند شاه و ملكش را ابد رسوا كند
تفسير ابيات اى جلال الدين ، اين مطلب را هم كه شروع كرده بودى رهايش كن و برو سراغ آن شاعر تنگدست كه مديون و محتاج طلا است . شاعر باميد بخشش و احسان شعرش را شهريار برد . چه شعر زيبايى -
نازنين شعرى پر از در درست
اين شعر را باميد و بويى كه از احسان نخستين پادشاه برده بود ، برداشت و پيش شاه برد ، پادشاه با همان عادت ديرينهاى كه داشت دستور داد هزار دينار به او بدهند .