ترجمه شرح نهج البلاغه - ابن ميثم بحرانى ت محمدى مقدم و نوايى - الصفحة ٨٦٠ - فرموده است فما كان إلا أن خارت أرضهم تا الخوارة
آن پر كرده هم مىآشاميدند و هم ذخيره مىكردند، و چون فصل تابستان و گرما فرا مىرسيد، ناقه به بيرون آبادى مىرفت، و هنگامى كه شتران و گاو و گوسفندان قوم ناقه را مىديدند از آن به داخل آبادى مىگريختند، و چون سرما فرا مىرسيد ناقه به درون آبادى مىرفت و حيوانات آنها به بيابان فرار مىكردند، و اين كار بر آنها گران آمد، در اين ميان دو زن به نامهاى عنيزة امّ غنم و صدقه دختر مختار [١] كه اغنام و مواشى زياد داشتند، و از اين راه به آنها زيان رسيده بود، مردم را به پى كردن ناقه تشويق كردند، در نتيجه مردى به نام قدار الاحمر دست و پاى ناقه را قطع كرد و كشت، و سپس مردم گوشت آن را ميان خود قسمت كرده و پختند، پس از آن بچّه ناقه از آن سرزمين دور شد و به كوهى كه آن را غادة مىناميدند بالا رفت، و در آن جا سه بار فرياد برآورد، صالح پيغمبر كه اين آواز را شنيد به مردم گفت بچّه ناقه را دريابيد شايد خداوند عذاب را از شما برطرف كند امّا آنها نتوانستند بر آن دست يابند، و پس از فريادى كه بچّه ناقه زد همان سنگ آغوش باز كرد و آن حيوان در آن داخل گرديد، صالح پيغمبر به مردم گفت: در بامداد فردا رخسار شما زرد و در روز بعد سرخ و در روز سوّم سياه خواهد شد، و سپس عذاب خداوند شما را فرا خواهد گرفت، و چون مردم نشانههاى عذاب را مشاهده كردند تصميم گرفتند صالح را به قتل برسانند، ليكن خداوند او را نجات داد و به سرزمين فلسطين در آمد.
چون روز چهارم فرا رسيد، مردم به هنگام چاشت تلخى مرگ را حنوط خويش كردند، و سفره زمين را كفن خود ساختند و خروش آسمانى در رسيد، و زمين بلرزيد و به سختى شكافته گرديد و آنها را پس از آن كه دلهاشان از جا كنده شده بود در كام خود فرو برد و نابود شدند. و هدايت و توفيق با خداوند است.
جلد سوّم اين كتاب در اين جا به پايان رسيد.
[١] در برخى جاها نام اين دو زن را «عنيزه دختر غنيم» و «صدوق دختر محيّا» و نام عاقر را «قدار بن سالف» نوشتهاند. (مترجم)