ترجمه شرح نهج البلاغه - ابن ميثم بحرانى ت محمدى مقدم و نوايى - الصفحة ٨٥٩ - فرموده است فما كان إلا أن خارت أرضهم تا الخوارة
پرداختند، خداوند صالح (ع) را به پيامبرى به سوى آنها برانگيخت و چون قوم ثمود عرب بودند، و صالح از نظر نسب و تبار از طبقه متوسّط آنها بود، هنگامى كه آنها را به فرمانبردارى خداوند دعوت كرد آنها سرباز زدند و جز اندكى از آنها كه مستضعف و تهيدست بودند دعوت او را نپذيرفتند، از اين رو صالح آنها را از رفتارى كه داشتند بر حذر داشت و از عذاب خداوند بيم داد، آنها از او خواستند كه آيه و نشانهاى به آنها بنماياند، صالح گفت چه آيه و نشانهاى مىخواهيد؟
گفتند در عيد ما كه در فلان روز سال است به همراه ما بيرون بيا و پروردگار خويش را بخوان، و ما نيز خدايان خود را مىخوانيم، اگر دعاى تو اجابت شد ما پيرو تو مىشويم، و اگر دعاى ما پذيرفته گرديد از ما پيروى كن، صالح پيشنهاد آنها را پذيرفت و در زمانى كه معيّن شده بود با آنها بيرون آمد، آنان خدايان خود را ندا دادند، ليكن پاسخى از آنها بر نيامد و دعايشان اجابت نشد، از اين رو بزرگ آنها رو به صالح كرده ضمن اشاره به سنگ بزرگى كه جدا در كنارى از كوه قرار داشت و به آن كاثبه مىگفتند گفت: از اين سنگ ناقهاى براى ما بيرون بياور كه پيكرى ستبر و پر كرك داشته باشد، اگر چنين كنى ما تو را تصديق كرده دعوتت را پذيرا خواهيم شد، صالح بر آنچه گفتند از آنها عهد و پيمان گرفت، سپس به نماز ايستاد و دعا كرد، ناگهان آن سنگ مانند شتر باردارى كه بچّهاش را بزايد، ناقهاى ده ماهه ستبر و پر كرك آن چنان كه درخواست كرده بودند از آن جدا شد و اين جريان را بزرگان آنان نظارهگر بودند، پس از اين ناقه صالح بچّهاى كه از حيث درشتى مانند خودش بود به دنيا آورد، بزرگ قوم و شمارى از آنها پس از مشاهده اين معجزه به صالح پيغمبر ايمان آوردند، ليكن فرزندان اينها را گروهى از سران آنها از ايمان آوردن به صالح منع كردند، مدّتى از اين واقعه گذشت، و ناقه با بچّهاش در ميان درختان مىچريد و يك روز در ميان به سوى آبشخور مىآمد، و سر در چاه آب مىكرد و آب آن را تا ته مىنوشيد، سپس ميان پاهاى خود را باز مىكرد، و مردم آنچه مىخواستند از آن شير مىدوشيدند و ظرفهاى خود را از شير