جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٨ - غزل ٦٨ خيال روى تو در هر طريق، همره ماست
|
دهان تنگ تو داده به آب خضر، بقا |
لب چو قند تو بُرد از نباتِ مصر، رواج |
|
|
فتاده در سرِ حافظ هواى چون تو شهى |
كمينْه بنده خاك دَرِ تو بودى كاج![١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
به رغمِ مدّعيانى كه مَنْعِ عشق كنند |
جمالِ چهره تو، حُجَّتِ موجَّه ماست |
|
محبوبا! كسانى كه مراز از عشق برحذر مى دارند، جمالت را نديدهاند؛ وگرنه چهره زيباى تو، بهترين دليل بر فريفتگى من به توست. اين بيت شبيه به گفتارى است كه زليخا به زنان مصرى گفت.[٢] و به گفته خواجه در جاى ديگر:
|
من از آن حسن روزافزون، كه يوسف داشت دانستم |
كه عشق از پرده عصمت، برون آرد زليخا را[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گر من از سرزنشِ مدّعيان انديشم |
شيوه رندى و مستى نرود از پيشم |
|
|
بر جَبين نقش كن از خونِ دل من، خالى |
تا بدانند كه قربانِ تو كافِر كيشم[٤] |
|
|
اگر به زلفِ درازِ تو، دستِ ما نرسد |
گناهِ بختِ پريشان و دستِ كوتهِ ماست |
|
معشوقا! اگر نمى توانم با تمامى مظاهرت مشاهده نمايم، تو را گناهى نيست و كوتاهى از ناحيه مقدّست نسبت به من نمى باشد، بلكه گناهانم دست مرا از مشاهده جمال و ملكوت كثراتت محروم داشته؛ كه:
٥٦٥
«إنَّ الْإحْتِجابَ عَنِ الْخَلْقِ، لِكَثْرَةِ ذُنُوبِهِمْ، فَأمَّا
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٥، ص ١١٢.
[٢] - يوسف: ٣٠ و ٣١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦، ص ٤٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٧، ص ٣٢١.