جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٩ - غزل ١٠١ كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست
|
حافظ طمع بُريد كه بيند نظير دوست |
ديّار نيست غير تو اندر ديار حُسن[١] |
|
و از طرفى ديگر كسانى مى توانند به شهود اين امر راه يابند كه از تعلّقات عالم طبيعت گسسته و دوست را با ديده دل با مظاهر و كثرات مشاهده نموده و در دام او گرفتار آيند. و چون آنان در كشاكش جلال و جمال او واقعاند، عالم طبع، آنان را از وى جدا نموده، و ملكوتشان به حضرتش جذب مى كند و دوام ديدار عشاق دلباخته محقّق نمى گردد، در نتيجه كثرات و مظاهر براى آنان دام بلاست. خواجه هم مى گويد: «در رهگذرى نيست كه دامى ز بلا نيست.» لذا پس از بيان بيت اوّل مى گويد:
|
روى تو مگر آينه لطف الهى است |
حقّا كه چنين است و دراين، روى و ريا نيست |
|
محبوبا! جمالت چه جمالى است كه تمامى موجودات را در خود نشان مى دهد.
مگر آينه لطف است؟ آرى چنين است و تمامى كمالات آنان پرتوى از كمالات تو مىباشد؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[٢]: (و هيچ چيزى نيست مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست، و ما آن را جز به اندازه معيّن [به عالَم خلق] فرو نمى فرستيم.- به گفته خواجه در جايى:
|
اى همه كار تو مطبوع و همه جاى تو خوش |
دلم از عشوه شيرينِ شكَر خاى تو خوش |
|
|
همچو گلبرگِ طرى هست وجودِ تو لطيف |
همچو سَرو چمنى هست سراپاىِ تو خوش |
|
|
هم گلستانِ خيالم ز تو پر نقش و نگار |
هم مشام دلم از زلفِ سَمَنْ ساى تو خوش |
|
|
شيوه ناز تو شيرين، خط و خال تو مليح |
چشم و ابروى تو زيبا، قد و بالاى تو خوش |
|
|
پيش چشم تو بميرم، كه بدان بيمارى |
مىكند درد مرا از رُخِ زيباى تو خوش[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٥، ص ٣٣٩.
[٢] - حجر: ٢١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٠، ص ٢٦٥.