جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦٦ - غزل ١١٥ سزد كه از همه دلبران، ستانى باج
كنايه از اينكه: اى رسول گرامى! گفتار كوتاه تو نه فقط جانهاى آماده را حيات بخشيده و مى بخشد، كه حيات جاودانه به آنان مى دهد؛ كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ»[١]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه خدا و رسول شما را براى آنچه كه مايه حيات و زندگانى شماست فرا مى خوانند اجابت كنيد.- شيرينى كلامت، نبات مصر را از رواج انداخته است؛ پس حال:
|
چرا همى شكنى جان من! ز سَنْگدلى؟ |
دل ضعيف كه هست، او به نازكى چو زُجاج |
|
اى جان من (رسول گرامى!) چرا با چنين مقام و منزلتى كه خداوندت داده، حل مشكل منِ دلشكسته را نمى نمايى، و بىعنايتى در امر حيات بخشىام دارى؟
|
فتاده در سَرِ حافظ، هواىِ چون تو شهى |
كمينهْ بنده خاكِ دَرِ تو بودى كاج! |
|
اى ولى خدا! واى رسول گرامى! در سرم عشق و محبتت افتاده، كاش به بندگى و خاكسارى درگاهت مى پذيرفتى.
[١] - انفال: ٢٤.