جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٩ - غزل ٩٩ خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
|
تا صد هزار خار نمى رويد از زمين |
از گلبنى، گلى به گلستان نمى رسد[١] |
|
و بگويد:
|
منم غريب ديار و تويى غريب نواز |
دمى به حال غريبِ ديار خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى، بگير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم، نظر نگيرى باز |
|
|
بر آستانِ خيالِ تو مى دهم بوسه |
بر آستينِ وصالت، چو نيست دستِ نياز |
|
|
نه اين زمان منِ شوريده دل نهادم روى |
بر آستان تو، كاندر ازَل نهادم باز[٢] |
|
|
كنون به آبِ مِىِ لعل، خرقه مى شويم |
نصيبه ازل از خود نمى توان انداخت |
|
محبوبا! اكنون كه باز به هجران مبتلا گشتهام، چاره خود را در آن مى بينم تا خرقه بشريّتم را با ياد و محبّت و مراقبه پرشور و عبادات خالصانهات بشويم، و تجافى از تعلّقات آن پيدا كنم، تا شايد نصيبه ازلىام را باز ببينم و در پاسخ «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!.)، «بَلى، شَهِدْنا»[٤]: (آرى، گواهى مى دهيم.) گويم.
و ممكن است مراد از «خرقه» در بيت، عبادات قشرى باشد، ولى با بيانات گذشته سازش ندارد. امّا اينكه نصيبه ازل، كى و كجا بوده؟ مىگويد:
|
نبود نقشِ دو عالم كه رسمِ الفت بود |
زمانه طرحِ محبّت نه اين زمان انداخت |
|
اين بيت به اخذ ميثاق ازلى اشاره دارد؛ كه: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا»[٥]: (و [به يادآور] هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم [٧] نژاد ايشان را گرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بله، گواهى مى دهيم.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٣] ( ٣، ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.
[٤] ( ٣، ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.
[٥] ( ٣، ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.