جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٣ - غزل ٩٥ اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟
ابروانت را (كه نوعى از تجلّياتت مى باشد) محراب توجّه او قرار نمى دهى.
|
عقل ديوانه شد، آن سلسله مُشكين كو؟ |
دل ز ما گوشه گرفت، ابروى دلدار كجاست؟ |
|
محبوبا! شدت عشقت سبب شد عقل و عالم خيالى و اعتبارىام فريفته تو گردند، كه:
٩٤٨
«وَلأسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى وَلأقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ»
[١]: (و هر آينه عقل او [عامل به رضاى خود] را غرق در معرفت و شناخت خود ساخته، و خود به جاى عقل او قرار خواهم گرفت.).
كجاست سلسله و كثرات عطر آگينت؟ تا بوى تو را از آنها استشمام نمايم، و كجاست محراب ابروانت؟ تا به تمام وجود در مقام عبوديّتت بر آيم. به گفته خواجه در جايى:
|
بغير آنكه بشد دين و دانش از دستم |
دگر بگو كه ز عشقت، چه طَرف بر بستم؟ |
|
|
بيار باده كه عمرى است تا من از سرِ امْن |
به كُنج عافيت از بَهْرِ عيش ننشستم |
|
|
بسوخت حافظ و آن يارِ دلنواز نگفت |
كه مرهمى بفرستم چو خاطرش خَستم[٢] |
|
بخواهد بگويد:
|
خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود |
گر تو بيداد كنى، شرطِ مروّت نبود |
|
|
ما جفا از تو نديديم و تو هم نپسندى |
آنچه در مذهب اربابِ فُتُوّت نبود[٣] |
|
و بگويد:
|
باده و مطرب و گُل جمله مهيّاست، ولى |
عيش بىيار مُهنّا نبود، يار كجاست؟ |
|
دلبرا! پرتو تجلّياتت از مظاهرت، طرب آورنده هستند و مرا به تو و ملكوتشان.
[١] - وافى، ج ٣، باب مواعظ الله سبحانه، ص ٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٩، ص ٢٩٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٤.