جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٨ - غزل ٨٢ عارف از پرتو مى، راز نهانى دانست
بنگرد، به ناپايدارىاش پى خواهد برد، و دلباخته زَر و زيورش نخواهد شد، كه:
«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ ... وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ»[١]: (بدانيد كه زندگانى دنيا، بازى و هوسرانى و خود آرائى است ... و زندگانى دنيا جز مايه فريب و گول خوردن [از هدف اصلى] بيش نيست.- همچنين اگر توجّه كند كه در اين جهان نخواهد زيست، زندگى و مرگ هم براى آزمايش وى مى باشد؛ كه: «خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ، لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»[٢]: (مرگ و زندگانى را آفريد، تا شما را بيازمايد كه كداميك نيكو كردارتر مى باشيد.) ديدار و انس با او را كه بهترين عمل پايدار است، بر نعمتهاى دنيا برترى مى دهد و همواره گفتارش اين مى باشد كه:
٦٥٣
«وَأسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلّ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ، وَمِنْ كُلِ راحةٍ بِغَيْرِ انْسِكَ، وَمِن كُلّ سُرُورٍ بِغَيْرٍ قُرْبِكَ وَمِنْ كُلّ شُغْلٍ بِغَيْرِ طاعَتِكَ»
[٣]: (و از هر لذّتى بىيادتو، و از هر آسايش بىانس تو، و از هر شادمانى و نشاطى جز قربت، و از هر كارى غير طاعتت، آموزش مى طلبم.- يا اين مى شود كه:
٦٥٤
«إلهى! فَزَهّدْنا فيها، وَسَلّمْنا مِنْها بِتَوفيقِكَ وَعِصْمَتِكَ ... وَأغْرِسْ فى أفئِدَتِنا أشْجارَ مَحَبَّتِكَ، وَأتْمِمْ لَنا أنْوارَ مَعْرِفَتِكَ»
[٤]: (معبودا! پس ما را در دنيا زاهد و بىميل به آن نموده، و با توفيق و نگاهدارى خويش از گزند و آسيب آن سالم بدار ... و درختان مهر و دوستىات را در دلهايمان بكار، و انوار معرفت و شناسايىات را براى ما به پايان رسان.)
|
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت |
اثرِ تربيتِ آصفِ ثانى دانست |
|
آرى، تربيت و راهنمايى استاد روحانى، شاگرد را به كمالات انسانى نايل مىسازد، و وجود او را كيميا مى گرداند؛ به گونه اى كه مس وجودش را به طلا مبدّل.
[١] - حديد: ٢٠.
[٢] - ملك: ٢.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٢- ١٥٣.