جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٢ - غزل ١٠٥ مدامم مست مى دارد نسيم جعدگيسويت
|
بدين سپاس كه مجلس مُنَوَّر است به دوست |
گرت چو شمع بسوزند، پاى دار و بساز[١] |
|
كنايه از اينكه: باز لطفت را شامل حالم گردان و به تجلّى ذاتىام مفتخر نما.
|
سوادِ ديده هر وقتى به خونِ دل همى ديدم |
عزيزش دارم آن ساعت، به ياد خالِ هندويت |
|
معشوقا! سياهى چشم خود را هرگاه كه از خون دلم اشك آلود مى بينم، از آن جهت عزيز و محترم مى دارم كه مرا به ياد خال هندو و جمال زيبايت مى اندازد، كنايه از اينكه: اگر مى گريم، براى آن است كه به ديدار ذاتىات نايل گردم؛ كه:
٨١٢
«... فَقالَ [شُعَيْبُ] [إلهى وَسَيّدِى! أنْتَ تَعْلَمُ أنّى ما بَكَيْتُ خَوْفْاً مِنْ نارِكَ، وَلا شَوْقاً إلى جَنَّتِكَ، وَلكِن عَقَدَ حُبُّكَ عَلى، قَلْبى، فَلَسْتُ أصْبِرُ أوْ أراكَ»
[٢]: (پس [شعيب ٧] عرض نمود: اى معبود و سرور من! تو آگاهى كه من نه از بيم و ترس آتش [جهنم] ات، و نه از روى شوق به بهشت مى گريم، وليكن مهر و دوستىات بر قلبم بسته شده، پس تا تو را نبينم شكيبا نخواهم بود.) بخواهد بگويد:
|
مَرْدُمِ ديده ما، جز به رُخت ناظر نيست |
دل سر گشته ما، غيرِ تو را ذاكر نيست |
|
|
اشكم احرامِ طوافِ حَرَمت مى بندد |
گرچه از خونِ دلِ ريش، دمى طاهر نيست |
|
|
بسته دام بلا باد، چو مرغ وحشى |
طاير سدره! اگر در طلبت طاير نيست[٣] |
|
و بگويد:
|
مَردُمِ چشمم به خوناب جگر غرقند از آنك |
چشمه مِهرِ رُخَش، در سينه نالان ماست |
|
|
تا نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى شنيدم، شد يقين |
بر من اين معنى كه ما زآن وى و او، زآن ماست[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٢، ص ٢٤٢.
[٢] - الجواهر السنيّه، ص ٣١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٦، ص ١٠٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٨، ص ١٠٩.