جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٥ - غزل ٨٧ ز آن يار دلنوازم، شكرى است با شكايت
از اين غزل ظاهر مى شود خواجه را فراق، بس طولانى گشته، در مقام ياد آورى مشكلات و نتايج امورى كه در راه سلوك الى الله براى سالك پيش مى آيد، بر آمده؛ و در ضمن، تقاضاى پايان يافتن روزگار هجران و راه يافتن به كمالات انسانيّت را نموده و مى گويد:
|
ز آن يار دلنوازم، شكرى است با شكايت |
گر نكته دانِ عشقى، خوش بشنو اين حكايت |
|
آرى، سالك عاشق همواره در كشاكش جمال و جلال معشوق قرار گرفته از طرفى تجلّيات جمالى او به سبب اعمال خالصانه عبادى وى را از راه كثرات نوازش داده و توجّه به خود مى دهد؛ و از طرف ديگر تجلّيات جلالى او به جهت نظر استقلالى داشتن عاشق به مظاهر عالم و خويشتن پرستىاش دست ردّ به سينه او زده و محروم از ديدارش مى نمايد، ناچار تا عاشق به كلّى از خويش نرهد به دوام ديدار محبوب راه نخواهد يافت، بخواهد با اين بيان بگويد: اگر شكر در پيشگاهش دارم بدين حساب است كه حضرتش با مهجور نمودنم مى خواهد دوام ديدارم بخشد و اگر شكايت دارم، براى بىصبريم در اين كشاكش مى باشد.
و بخواهد با اين بيان بگويد:
|
زلف بر باد مده، تا ندهى بر بادم |
ناز بنياد بكن، تا نكنى بنيادم |
|
|
رخ بر افروز كه فارغ كنى از برگ گلم |
قد بر افروز كه از سرو كنى آزادم |
|
|
چون فلك جور مكن تا نكُشى عاشق را |
رام شو تا بدمد طالع فرّخ زادم |
|