جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٦ - غزل ٨٧ ز آن يار دلنوازم، شكرى است با شكايت
|
حافظ از جور تو حاشا كه بنالد روزى! |
من از آن روز كه در بند توام، آزادم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
بى مزد بود منّت، هر خدمتى كه كردم |
يارب! مباد كس را مخدومِ بىعنايت |
|
چرا كه حضرت محبوب بندگى مرا قابل درگاهش نمى ديد تا به كلّى از خويشم برهاند، «بى مزد بود و منت هر خدمتى كه كردم ...» و از طرفى مى بينم تا در حجاب خوديّتم بايد او به من بىعنايت باشد تا به تمام معنى از خويش برهم، شاكر از اويم در اين بىاعتنائيش به من بخواهد بگويد:
|
به چشم مهر اگر با من، مَهْام را يك نظر بودى |
از آن سيمين بدن كارم، به خوبى خوبتر بودى |
|
|
ز شوق افشاندمى هر دم سرى در پاى جانانم |
دريغا! گر متاع من نه از اين مختصر بودى |
|
|
به وصلش گر مرا روزى، ز هجران فرصتى بودى |
مبارك ساعتى بودى! چه خوش بودى اگر بودى![٢] |
|
لذا مى گويد:
|
رندانِ تشنه لب را، آبى نمى دهد كس |
گويا ولى شناسان، رفتند از اين ولايت |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! چه شده مرا كه نظر بجز تو ندارم، به عنايتى نمى نوازى و از تشنگى هجرانم خلاصى نمى بخشى. گويا بىاعتنايى به رندان و عشّاق در پيشگاه شما مطلوب است. در واقع مى خواهد بگويد: تا زمانى كه من از تشنگى و رندى دم مى زنم، آب حياتم نخواهى بخشيد، و چون از ميان بروم به آب حيات.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٠، ص ٣٠٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.