جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٧ - غزل ٧٩ تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است
و نيز در جايى مى گويد:
|
هر زاهدى كه ديده ياقوتِ مىْ فروشت |
سجّاده ترك داده، پيمانه دَرْ كشيده[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گفتم: ز لعل نوش لبان، پير را چه سود؟ |
گفتا: به بوسه شكرينش، جوان كنند[٢] |
|
|
حافظِ گمشده را با غمت اى جانِ عزيز! |
اتّحادى است كه از عهد قديم افتاده است |
|
عزيزا! خواجه به هجران مبتلايت، تنها امروز غم عشقت را در سينه نگرفته و خود را از دست نداده، از ازل كه «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»[٣]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!.) فرمودى و مشاهدات نمودم، و «بَلى شَهِدْنا»[٤]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم، و يا عرض امانتم نمودى و ديوانه وار حمل آن را نمودم، فريفتهات گشتم. به گفته خواجه در جايى:
|
نه اين زمان منِ شوريده دل نهادم روى |
بر آستان تو، كاندر ازِل نهادم باز |
|
|
حديث درد من اى مدّعى نه امروز است |
كه حافظ از ازل او، رند بود و شاهد باز[٥] |
|
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
درآ كه در دلِ خسته، توان در آيد باز |
بيا كه بر تنِ مرده، روان گر آيد باز |
|
|
بيا كه فرقت تو، چشم من چنان بر بست |
كه فتحِ باب وصالت، مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت، نمىنمايد باز |
|
|
بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ |
به بوى گلشنِ وصل تو، مىسرايد باز[٦] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٦، ص ٣٦٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٠، ص ١٩٠.
[٣] ( ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٤] ( ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤١.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.