جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢ - غزل ٦١ يا رب! آن شمع شب افروز زكاشانه كيست؟
|
رموز عشق و سرمستى ز من بشنو نه از واعظ |
كه با جام و قدح هر شب قرينِ ماه و پروينم[١] |
|
و نيز بگويد:
|
تو همچو صبحى و من شمعِ خلوتِ سحرم |
تبسّمى كن و جان بين كه چون همى سپرم |
|
|
بر آستانِ اميدت گشادهام دَرِ چشم |
كه يك نظر فكنى، خود فكندى از نظرم[٢] |
|
|
گفتم: آه از دل ديوانه حافظِ بىتو! |
زيرِ لب، خنده زنان گفت: كه ديوانه كيست؟ |
|
با دوست گفتم: پس از آنكه مرا از ديدار خود محروم و به ديوانگىام مبتلا نمودى، چگونه مى توانم بىتو آرام باشم؟ خنديد و فرمود: خواجه با وجودِ خود، چگونه مرا مى جويد؟ كسى كه خويشتن را در ما گم كند و به فناى خود راه يابد، ديگر فراقى نمى بيند تا ديوانگى برايش باشد. با اين بيان بخواهد بگويد:
|
ز دستِ كُوتهِ خود زيرِ بارم |
كه از بالا بلندانْ شرمسارم |
|
|
مگر زنجيرِ مويى گيرَدم دست |
وگرنه سر به شيدايى برآرم |
|
|
ز چشم من بپرس اوضاعِ گردون |
كه شب تا روز اختر مى شمارم |
|
|
سرى دارم چو حافظ مست، ليكن |
به لطفِ آن پرى اميّدوارم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٢، ص ٢٩٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٧، ص ٢٩٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٩، ص ٣٠٩.