جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٠ - غزل ١٠٠ روشن از پرتو رويت، نظرى نيست كه نيست
|
حجابِ چهره جان مى شود غبار تنم |
خوشا دمى! كه از اين چهره پرده بر فكنم |
|
|
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است |
رَوَم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم |
|
|
چگونه طَواف كنم در فضاى عالَمِ قدس |
چو در سراچه تركيبِ تخته بندِ تنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجود تو، كس نشنود ز من كه منم[١] |
|
|
از خيال لب شيرين تواى چشمه نوش! |
غرق آب و عَرَق اكنون، شكرى نيست كه نيست |
|
معشوقا! با اينكه محروميّت از ديدارت مرا در رنجش خاطر نگاه داشته، اى چشمه گوارا! خيال تجلّيات حيات بخش گذشتهام چنان شيرين در نظر مى آيد، كه عطر گلاب و شيرينى شكر را از چشمه نوش و لب حيات بخشت مى بينم. كنايه از اينكه: هركس آب حيات گوارا از لبت نوشيد و به بقاء ابدى راه يافت، به هر چيز بنگرد جمال و كمال و شيرينى ديدارت را از آن مى يابد. بخواهد بگويد:
|
جمالت آفتاب هر نظر باد! |
ز خوبى روىِ خوبت خوبتر باد! |
|
|
چو لعل شكّرينت بوسه بخشد |
مذاق جان من زو پر شكر باد! |
|
|
مرا از توست هر دم تازه عشقى |
تو را هر ساعتى حُسنى دگر باد! |
|
|
به جان مشتاقِ روىِ توست حافظ |
تو را بر حالِ مشتاقان نظر باد![٢] |
|
|
آب چشمم كه بر او منّتِ خاك در توست |
زيرِ صد منّت او، خاكِ درى نيست كه نيست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٤، ص ١٣٨.