جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧١ - غزل ١١٦ آتش اندر آب افسرده است، يا مى در زجاج؟
خدايى كه مردم را بر آن آفريد، هيچ تبديل و دگرگونى براى آفرينش خداوند نيست، اين همان دين استوار و بر پا دارنده [مصالح دنيوى و اخروى و معنوى همگان] است، وليكن بيشتر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.- نيز:
٨٨٥
«وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ»
[١]: (و مخلوقات را در راه محبّت و دوستى خويش برانگيخت.- عاشق و مست به جهان طبيعتم آوردى، و تا بودنم در عالم باقى هم از درگاهت روى بر نخواهم داشت؛ كه:
٨٨٦
«وَاجْعَلْنى مِمَّنْ ... أحْيَيْتَهُ حَياةً طَيّبَةً فى أدْوَمِ السُّرُورِ، وَأسْبَغِ الْكَرامَةِ، وَأتَمّ الْعَيْشِ»
[٢]: (و مرا از آنانى قرار ده كه ... به زندگانى پاكيزه، در پيوستهترين شادمانى و گستردهترين كرامت و بخشش و به كاملترين زندگانى و خوشى، زندهشان گردانيدهاى.)؛ لذا باز مى گويد:
|
احتياجِ من به وصل خويشتن دانستهاى |
دوستان را دستگيرى كن به وقتِ احتياج |
|
محبوبا! از اين كه مرا به فطرت توحيد خلق فرموده، و بر عشقت استوار داشتهاى، معلوم مى شود احتياج من به وصل خويشتن دانستهاى، بيا مرا و عاشقانت را كه دچار باران غم حوادث گشتهاند، به ديدارت دستگيرى فرما، زيرا:
|
حاليا مصلحتِ وقت در آن مى بينم |
كه كِشم رَخْت به ميخانه و خوش بنشينم |
|
|
جامِ مِىْ گيرم و از اهلِ ريا دور شوم |
يعنى از اهلِ جهان، پاكدلى بگزينم |
|
|
سر به آزادگى از خلق بر آرم چو سَرْو |
گر دهد دست كه دامن زجهان بر چينم[٣] |
|
و زيرا:
|
عاشقانِ كوىِ جانان با گدايى خوشترند |
اين چنين شَهْ را كجا باشد نظر بر تخت و تاج؟! |
|
آرى، عاشقان قرب جانان، گدايى درگاهش را بر سلطنت فضيلت مى دهند و.
[١] - صحيفه سجاديه، دعاى اول.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦١، ص ٢٣٦.