جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٢ - غزل ٩٥ اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟
نزد ماست، و ما آن را جز به اندازه معين [به عالم خلق] فرو نمى فرستيم.- نيز:
٦٣٢
«وَبِأسْمآئِكَ الَّتى غَلَبَتْ أرْكانَ كُلّ شَى ءٍ.»
[١]: (و [از تو مسئلت دارم] به اسمائت كه بر اركان و شراشر وجود هر چيزى چيره گشته.- به گفته خواجه در جايى:
|
هركس كه ندارد به جهان مهر تو در دل |
حقّا كه بود طاعت او ضايع و باطل |
|
|
بر داشتن از عشق تو دل، فكر محال است |
از جان خود آسان بود، از عشق تو مشكل |
|
|
از عشق تو ناصح چو مرا منع نمايد |
اى دوست! مگر هم تو كنى حلّ مسائل |
|
|
اى زاهد خود بين! به در ميكده بگذر |
آن دلبر من بين كه بود مير قبائل[٢] |
|
در واقع با اين بيان در مقام تمنّاى پايان يافتن روزگار هجرانش بوده لذا مى گويد:
|
عاشق خسته ز درد غم هجران تو سوخت |
خود نپرسى تو كه آن عاشقِ غمخوار كجاست؟ |
|
معشوقا! در غم دورىات سوختم و هنوز هم نمى خواهى از اين عاشق خود پرسشى نمايى، و از ديدارت بهره مندش سازى؟ بخواهد بگويد:
|
ما ز ياران چشمِ يارى داشتيم |
خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم |
|
|
گفتگو آيين درويشى نبود |
ورنه با تو ماجراها داشتيم |
|
|
شيوه چشمت فريبِ جنگ داشت |
ما ندانستيم و صلح انگاشتيم |
|
|
نكته ها رفت و شكايت كس نديد |
جانب حُرمت فرو نگذاشتيم[٣] |
|
و بگويد:
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهرِ خدا |
نيست از شاه عجب گر بنوازد درويش[٤] |
|
امّا با اين وجود، از اين عاشق دل خسته حالى نمى پرسى، و جمال و كمان.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٩، ص ٢٨٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٢، ص ٣٢٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٦.